تبليغاتX
حوادث
حوادث
خواندنی خبر حوادث

 ماجراي‌ غم‌انگيز دختر نوجواني‌ كه‌ 3 بار از خانه‌ فرار كرده‌ است‌
 

گروه‌ حوادث‌: يك‌ دختر 15 ساله‌ كه‌ سه‌ بار از خانه‌شان‌ فرار كرده‌ بود، پس‌ از بازگشت‌ به‌ خانه‌، پدرش‌ او را به‌ يك‌ مركز رواني‌ سپرد.
اين‌ مرد دختر 15 ساله‌اش‌ به‌ نام‌ فاطمه‌ را به‌ يك‌ مركز درمان‌ بيماري‌ رواني‌ برد و به‌ عنوان‌ اينكه‌ دخترش‌ بيمار است‌ او را تحويل‌ آنجا داد تا بستري‌ شود.اما وقتي‌ پزشكان‌ مركز فاطمه‌ را معاينه‌ كردند متوجه‌ شدند وي‌ سالم‌ است‌ و هوش‌ سرشاري‌ دارد.
فاطمه‌ به‌ پزشكان‌ گفت‌: من‌ نه‌ تنها سالم‌ هستم‌ بلكه‌ به‌ تمام‌ مسائل‌ اخلاقي‌ متعهد و پايبندم‌ تنها علت‌ فرار من‌ از خانه‌ سختگيري‌هاي‌ پدرم‌ و بدرفتاري‌ او در خانه‌ بود.
پدرم‌ هميشه‌ بين‌ من‌ و سه‌ برادرم‌ تبعيض‌ قايل‌ مي‌شد و به‌ آنها بيش‌ از حد توجه‌ مي‌كرد ولي‌ براي‌ من‌ و حق‌ و حقوق‌ طبيعي‌ام‌ ارزشي‌ قايل‌ نبود.از طرف‌ ديگر مادرم‌ مرا ابزاري‌ براي‌ آزار پدرم‌ كرده‌ بود.او كه‌ هميشه‌ با پدرم‌ اختلاف‌ داشت‌ از من‌ وسيله‌يي‌ براي‌ آزار پدرم‌ مي‌ساخت‌. يعني‌ مرا تشويق‌ مي‌كرد تا آنگونه‌ كه‌ خودش‌ دوست‌ دارد رفتار كنم‌ و وقتي‌ پدرم‌ مرا سرزنش‌ و تنبيه‌ مي‌كرد، مادرم‌ هيچ‌گونه‌ حمايتي‌ از من‌ نمي‌كرد.
پس‌ از اينكه‌ پزشكان‌ متوجه‌ سلامت‌ روحي‌ و رواني‌ فاطمه‌ شدند، پدر او را براي‌ گفت‌وگو و انجام‌ آزمايش‌هاي‌ رواني‌ به‌ مركز درماني‌ احضار كردند و بعد از چند جلسه‌ متوجه‌ بيماري‌ بدبيني‌ شديد اين‌ مرد شدند.به‌ گزارش‌ ايسنا فاطمه‌ را به‌ يك‌ مركز بهزيستي‌ فرستادند تا در آنجا زندگي‌ كند اما پدر فاطمه‌ مراجعه‌ كرد و بعد از دادن‌ تعهد دخترش‌ را به‌ خانه‌ برد.
به‌ گفته‌ يكي‌ از كارشناسان‌ وجود دوگانگي‌ فرهنگي‌ و تربيتي‌ بين‌ والدين‌ دختر بچه‌ عامل‌ اصلي‌ مشكلاتي‌ بود كه‌ اين‌ دختر 15 ساله‌ را قرباني‌ كرده‌ است‌ و پدر و مادر به‌ جاي‌ حمايت‌ از فرزندان‌ او را مورد سرزنش‌ و توبيخ‌ قرارداده‌اند.

2 نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1383ساعت 9:8  توسط gigi | 

وقتی مشقم را نوشتم ، دامادمان پدرم را کشت 

گزارش دادگاه مردی که پدر زن خود را کشت
تق، تق، تق، در مي‌زنند. صداي اذان ظهر در آسمان شهر پيچيده. ظهر روزهاي تعطيلي هميشه غم غريب و سنگيني دارد. اما امروز شهادت امام رضا(ع) هم هست.
-مادر جون پاشو در رو بازكن نذري آوردند.
اين را مادر به دختر كوچكش مي‌گويد. دخترك مشق مي‌نويسد. پدر بلند مي‌شود. وضو مي‌گيرد. هنوز صورتش خيس است، تا نزديك در حياط مي‌رود.... اما به جاي كاسه شله زرد، ناگهان چاقويي در قلبش فرو مي‌رود. همسايه‌ها با شنيدن صداي فرياد مرد از خانه‌هايشان بيرون مي‌ريزند و دورش جمع مي‌شوند.


frontpage378.jpg

دفتر مشق دخترك هنوز باز است. همسرش توي سرش مي‌زند. به برادر بزرگتر مرد هم زنگ مي‌زنند اما به او نمي‌گويند چه اتفاقي افتاده، كريم خونسرد ايستاده و با چاقوي تيز بازي بازي مي‌كند.
مردم نمي‌گذارند فرار كند. كسي از ميان جمعيت داد مي‌زند« اِ اِ اِ ! اين كه داماد آقا فرج است!»
اما كريم انگار نه انگار پدر زنش را كشته است معلوم است خود را حسابي با مواد ساخته است. صداي آه و ناله در فضاي غم‌آلود شهرك وليعصر تهران مي‌پيچد. فرج را به بيمارستان مي‌برند اما چاقو قلبش را دريده است.
آقا دير شده متأسفم تمام كرده.
اين را پزشك به خانواده فرج مي‌گويد. بچه‌ها سر مي‌رسند. حالا ديگر خواهر و برادرهاي فرج هم آمده‌اند. مينا دختر 10 ساله فرج ديگر به دفتر مشقش نگاه نمي‌كند.
مي‌گويند از وقتي پدرش را ديد كه چاقو خورده تا الان بهت‌زده است و با كسي حرف نمي‌زند. هنوز در شوك مانده است.

خون فرج روي زمين نماند
كريم –ش، 35 ساله در همين روز يعني اول ارديبهشت سال 83 توسط پليس 110 به كلانتري 110 شهرك وليعصر محل قتل انتقال داده مي‌شود. بچه‌ها ناراحتي روحي و رواني گرفته‌اند، چرا كه كريم شوهر دختر ناتني خانه است. آخر فرج سال‌ها بيش يك ازدواج ناموفق داشته و معصومه (همسر متهم به قتل) دختر همسر اولش است. معصومه حدود 9 سال پيش بدون تحقيق با كريم ازدواج كرد، وپس از زندگي مشترك به اعتياد و لاابالي‌گري شوهرش پي‌برد. حالا مدت زيادي است كه جدا از او زندگي مي‌كند. كريم مي‌گويد به دنبال همسرم رفته بودم. اما پدرزنم نمي‌گذاشت ببينمش. اما خون فرج روي زمين نماند.

اشد مجازات
كريم روز گذشته پاي ميز محاكمه شعبه 74 دادسراي كيفري استان تهران رفت و در مقابل قاضي ياورزاده رياست شعبه و مستشارانش قرارگرفت كه شرح كامل آن را با هم مي‌خوانيم.
خاكي، نماينده دادستان به دفاع از كيفر خواست مي‌گويد: در اين پرونده كريم شكري 35 ساله به اتهام مباشرت در قتل عمد فرج‌ا... يزدي در تاريخ اول ارديبهشت سال جاري، پدرزنش را با ضربات چاقو به قتل رسانده است. وي معتاد به مواد مخدر بوده و همسرش مدتي جدا از او زندگي مي‌كرد. اين زن خانه شوهر را ترك كرده و به خانه پدري‌اش بازگشته است. كريم روز حادثه به خانه پدري معصومه (همسرش) رفته و پس از نزاع و درگيري متهم را با چند ضربه چاقو به قتل رسانده است. بنابراين به عنوان نماينده دادستان به دفاع از كيفر خواست، تقاضاي اشد مجازات قانوني را براي قاتل داريم.

همسر قاتل- دختر مقتول
فرج داراي پنج فرزند بوده. معصومه دختر همسر اولش و از همسر دومش نيز چهار فرزند داشت.
معصومه همسر قاتل و دختر مقتول در جايگاه حاضر مي‌شود و در حالي‌كه اشك مي‌ريزد، به سوالات قاضي پاسخ مي‌دهد.
قاضي ياورزاده : چه سالي با متهم ازدواج كرديد؟
-سال 75
از كي متوجه اعتيادش شديد؟
-از همان ابتدا.
به چه ماده اي اعتياد داشت؟
-هرويين.
از كي قصد جدايي داشتيد؟
-از وقتي متوجه شدم معتاد است.
پس چرا جدا نشديد؟
-خانواده‌اش مانع مي‌شدند.
چند مدت در خانه پدري‌تان بوديد؟
-حدود شش ماه.
روز حادثه كجا بوديد؟
-خانه مادر خودم (همسر اول پدر خدابيامرزم)
چطور متوجه حادثه شديد؟
-برادرم زنگ زد و جريان را برايم تعريف كرد.
شوهرت چه كاره بود؟
-مواد فروش.

اولياي دم ديگر مقتول نيز در جايگاه حاضر شدند ودر مقابل سوال قاضي كه براي قاتل چه تقاضايي دارند همگي گفتند تقاضاي قصاص داريم چرا كه پدرمان به دست فردي بي‌هويت ومعتاد به طرز وحشتناكي كشته شده است.

من رواني‌ام!

خود را به طور كامل معرفي كنيد؟
-35 ساله و خياط هستم.
سابقه كيفري داريد؟
-بله.
شما متهم به قتل عمدي پدرزنت هستي آيا اين اتهام را قبول داري؟
متهم در حالي‌كه خيره خيره به قاضي نگاه مي‌كند مي‌گويد چهار ماه بود اجازه نمي‌دادند زنم را ببينم آن روز هم به من توهين كرد. چاقو رو در آورد كه بزنه، دستش رو پيچوندم. چاقو با دست خودش رفت تو قلبش(!)
اما ضربات چاقو محكم‌تر از آني بوده كه خود مقتول زده باشد.
-نه نزدم، اِ...! سه ضربه زدم، و بعد با حالتي كلافه مي‌گويد: الان هم يادم نيست چه اتفاقي افتاده.
قاضي ياورزاده، چاقو (آلت قتل) را از زير ميز بيرون مي‌آورد و نشان كريم مي‌دهد و مي‌گويد حالا چطور؟
-من با اين چاقو ميوه پوست مي‌كندم. جلوي در مغازه ميوه‌فروشي‌ام همه‌ شاهدند.
شما كه گفتي خياط هستي؟
متهم جوابي نمي‌دهد.
قاضي: اما فكر نمي‌كني اين چاقو براي ميوه پوست كندن خيلي تيز است؟
-چاقوي اصلي را به شما نداده‌اند.... (متهم به ضد و نقيض گويي‌هايش ادامه مي‌‌دهد.)
چرا زنت قهر كرده بود؟
-اعتيادم بهانه‌اش بود.
چند سال بود كه اعتياد داشتي؟
-حدود شش سال.
يعني چه اعتياد بهانه بود؟
-زير سرش بلند شده بود.
معصومه (همسر قاتل) با شنيدن اين حرف بلند بلند در دادگاه مي‌گريد.
به عنوان آخرين دفاع اگر حرفي داري بگو.
-پدرزنم را به طور عمدي نكشتم، از شما مي‌خواهم سابقه رواني‌ام را بررسي كنيد.

در حاشيه دادگاه
ميناي ده ساله: داشتم مشق مي‌نوشتم....
جلسه محاكمه در دادگاه شعبه 71 برقرار است. «مينا» را به خاطر سن كمش به داخل راه نداده‌اند. پشت در روي نيمكت نشسته، يكي از اقوام دورشان هم كنارش است. دست‌هاي كوچكش را به هم گره زده و پاهايش را روي زمين مي‌كوباند. سنگيني بغضش را باتكان‌هاي سر و كشيدن آه‌هاي پي‌درپي سبك‌تر مي‌كند. اصلاً دوست ندارد در مورد روز قتل حرفي بزند. نگاهم مي‌كند در برابر سوالاتم فقط با تكان سرجواب بلي، خير مي‌دهد و با كلمات بريده بريده مي‌گويد الان دارند قاتل پدرم را محاكمه مي‌كنند ،سرم درد مي‌كند نمي‌توانم حرف بزنم.
چرا نگذاشتند به داخل دادگاه بروي؟
با تكان سر مي‌گويد نمي‌دانم، اما مردي از اقوامشان كه كنارش نشسته مي‌گويد فكر كنم چون خيلي كم سن وسال است نگذاشتند به داخل برود.
پدرت چند سال داشت؟
-55 سال.
شغلش چه بود؟
-بازنشسته.
خواهرت چند سال دارد؟
-نمي‌دانم.
شغل دامادتان (متهم به قتل) چيست؟
-يك معتاد، بيكار، ولگرد، يك آدمكش.
دخترك يا نمي‌خواهد حرفي برزبان بياورد يا تمركز ندارد كه بگويد پدرش دو زن داشته.

2 نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1383ساعت 9:6  توسط gigi | 

  متهم‌ به‌ قتل‌ هنگام‌ دفاع‌ در دادگاه‌" خوب‌ كردم‌ خواهرزاده‌ام‌ را كشتم‌، لطفااعدامم‌ كنيد

 

گروه‌ حوادث‌: حكم‌ قصاص‌ مردي‌ كه‌ خواهرزاده‌ خود را به‌ قتل‌ رسانده‌ بود ديروز از سوي‌ قاضي‌ شعبه‌ 1157 دادگاه‌ جنايي‌ تهران‌ صادر شد.
در جلسه‌ ديروز آخرين‌ دفاع‌ از متهم‌ گرفته‌ شد و قاضي‌ «اسماعيلي‌» پس‌ از پايان‌ جلسه‌ حكم‌ دادگاه‌ را درباره‌ متهم‌ صادر كرد.
رضا مرد 40 ساله‌يي‌ است‌ كه‌ خواهرزاده‌ خود را با ضربات‌ چاقو در سال‌ 82 به‌ قتل‌ رسانده‌ است‌. قاضي‌ «اسماعيلي‌» از وي‌ خواست‌ آخرين‌ دفاع‌ خود را بيان‌ كند.
متهم‌ گفت‌: هيچي‌!
قاضي‌: يعني‌ چي‌ هيچي‌?
متهم‌: يعني‌ خوب‌ كردم‌ او را كشتم‌.
قاضي‌: چرا?
متهم‌: او خواهر مرا كشت‌، من‌ هم‌ او را كشتم‌، حالا كاريه‌ كه‌ شده‌ و اتهام‌ خود را قبول‌ دارم‌. لطف‌ كنيد مرا قصاص‌ كنيد!قاضي‌ «اسماعيلي‌» از وي‌ خواست‌ در مورد قتل‌ توضيح‌ دهد و رضا گفت‌: خواهرزاده‌ام‌ مهرداد با رفتار و كردارش‌ خواهرم‌ را دق‌ مرگ‌ كرد، من‌ هم‌ طاقت‌ نداشتم‌ مرگ‌ خواهرم‌ را ببينم‌ با مهرداد درگير شدم‌ و او را كشتم‌.پس‌ از دفاعيات‌ متهم‌ و وكيل‌ مدافع‌ وي‌، قاضي‌ «اسماعيلي‌» گفت‌: چون‌ پدر مقتول‌ تقاضاي‌ قصاص‌ قاتل‌ فرزندش‌ را كرده‌ است‌ و خود متهم‌ هم‌ قتل‌ را قبول‌ دارد، بنابراين‌ وي‌ به‌ قصاص‌ محكوم‌ خواهد شد.

2 نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1383ساعت 9:12  توسط gigi | 

سه سال همسر برادرم بودم 

دختر 15 ساله: ازدست برادرم فراركردم
وقتي سوم ابتدايي بودم، مادرم فوت كرد و پدرم دوباره ازدواج كرد. من11 سال دارشتم و يك برادر هم به نام رضا دارم كه الان 21 ساله است. اسمم كلثوم است اما بچه‌هاي بالا سارا صدايم مي‌كنند. از آن موقعي كه مادرم فوت كرد، من و برادرم با مادربزرگم زندگي مي‌كرديم. مادر بزرگ خيلي پير بود. مثل يك تكه گوشت درگوشه اي مي‌افتاد و اصلاً نه حرف مي‌زد و نه كاري مي‌كرد.


وقتي كه مادر من مرد، پدرم ديگر به سراغ ما نيامد. البته يك خرجي اندكي به ما مي‌‌داد ولي خيلي كم سرمي‌زد. در حقيقت من با رضا، برادرم زندگي مي‌كردم. اول راهنمايي كه بودم يك روز صبح كه مي‌خواستم به مدرسه بروم، رضا آمد و گفت: «كلثوم جان مي‌خواهم يك چيزي بهت بگم.» گفتم بگو: رضاجان.
گفت: «قول مي‌دي اگه بهت بگم ناراحت نشي.»
گفتم: «آره بگو.»
در خواستي كرد كه شوكه شدم. كيفم را پرت كردم و رفتم بيرون. منتظر دوستم نازنين بودم كه به دنبالم بيايد و با هم به مدرسه برويم. نازنين كه آمد آنقدر عصباني بودم كه هرچه گفت چي شده، فقط گفتم با برادرم دعوا كردم و آن روز بدون كيف راهي مدرسه شدم.
در مدرسه به مدير راهنماييمان گفتم كه رضا به من چه گفته است؟ نمي‌خواستم به خانه برگردم. اما او حرفم را باورنكرد و من هم چون جايي نداشتم مجبور شدم، ظهر دوباره به خانه بيايم.
به خانه كه برگشتم رفتم كنار مادربزرگم نشستم دستش را محكم گرفتم. سرم را روي شانه‌هايش گذاشتم و شروع به گريه كردم. به مادربزرگ گفتم «اي كاش مادرم الان زنده بود و مي‌ديد ما چه مي‌كشيم» اما نه مادر زنده بود و نه مادر بزرگ مي‌فهميد من چه مي‌گويم.
آن روز، مدرسه رضا بعدازظهري بود و او حدود ساعت پنج بعدازظهر به خانه رسيد. به خانه كه رسيد، به اتاق مادربزرگ آمد و گفت با من كار دارد و خواست به آن يكي اتاق بروم.
وقتي گفتم من با تو كاري ندارم و نمي‌آيم، دستم را گرفت و كشيد. من دست مادربزرگ را محكم گرفته بودم و وقتي رضا من را با خود مي‌برد، آنقدر محكم كشيد كه كتف مادربزرگ در رفت. رضا مرا به اتاق كناري برد و وقتي مقاومت كردم، با شلنگ حسابي كتكم زد. ديگر كلثوم قبلي نبودم. به خانه خاله‌ام كه چند كوچه‌ آن طرف‌تر بود، رفتم. خاله و دخترخاله‌ام من را دكتر بردند. اما هرچه گفتم كار رضا بوده، هيچ‌كس حرف من را باور نكرد. به پدرم زنگ زدند و دوباره من را به خانه بازگرداندند و به دست رضا دادند. حتي به رضا سفارش كردند، مواظب من باشد. گفتند: اگر مواظبش نباشي، فرار مي‌كند و ..... آنها رفتند و من ماندم و رضا.

2 نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1383ساعت 9:8  توسط gigi | 

بچه ها را باگلاب شستم و کشتم

حوادث داخلی -

گزارش کامل دادگاه جنایت "وحشیانه تر از بیجه" و گفتگو با اسماعیل و معصومه
آهاي مردم! شمر امام حسين را كشت ولي تكه تكه‌اش نكرد اما اين نامرد بچه‌هاي جوان مرا كشت و قطعه قطعه كرد. آخر پدر نامرد تو كه كشتي ديگر چرا جسد فاطمه و ابراهيم را با اسيد سوزاندي وآتش زدي و ... تف به تو، آخر به تو هم مي‌توان گفت آدم؟!


indoor371.jpg

اين‌ها حرف هاي يك پدر است، پدري كه دختر و پسرش توسط "اسماعيل" و زنش به وحشتناك‌ترين شكل ممكن به قتل رسيده و درچاه‌هايي اطراف ورامين انداخته شده‌اند.
دادگاه اين زن و شوهر جنايتكار هنگامي تشكيل شد "تپش" گفت‌وگو با تنها بازمانده اين خانواده و مادربزرگ را به چاپ رسانده‌بود اكنون جزييات كامل اين دادگاه را بخوانيد.
محاكمه شروع مي‌شود
قاضي "نورا... عزيز محمدي" و چهار مستشارش "كوه‌كمره‌‌اي ، زارع، باقري و سبزه‌واري" رسيدگي به اين پرونده را به عهده دارند.
پدر و مادر‌"ابراهيم" و "فاطمه" (دو مقتول پرونده) رديف سوم نشسته‌اند. دادگاه شلوغ،‌ اما منظم است. پدر از ابتداي ورودش محكم با دو دست برسر مي‌كوبد. از مادر مي‌پرسم:
مادرجان وقتي "معصومه" وارد خانه شما شد اصلاً شك نكرديد كه ممكن است مجرد نباشد؟
-چرا شك كردم، اما آنقدر سر و زبان داشت كه دهان همه‌مان بسته شد وگرنه براي بچه من زن قحطي نبود. بچه‌ام تازه يك ماشين گرفته بود. ليسانس داشت.
ليسانس چه رشته‌اي؟
نمي‌دانم فكر كنم بهداشت محيط بود.
درباره خانواده فاطمه هيچ تحقيقي نكرديد؟ نگفتيد خانواده‌اش كجا هستند؟
چرا، به ابراهيم مي‌گفتم اگر فاميل پرسيدند ننه، باباي اين دختر كيست چه بگويم؟ ابراهيم گفت پدرش دبي و مادرش مرده است.


چشماتو مي‌كشم بيرون
قاضي نورا... عزيز محمدي، رسميت دادگاه را اعلام مي‌كند. به محض ورود اسماعيل (متهم رديف اول)، "معصومه" (متهم رديف دوم)، مرد افغاني (متهم رديف سوم) و اماني (متهم رديف چهارم)، پدر مقتولان از جا بلند مي‌شود. و مي‌گويد چشماتونو مي‌كشم بيرون!
دلداري نماينده دادستان كيفر خواست را مي‌خواند:
سپس قاضي عزيز محمدي، عبدالحسين شاهسوند پدر و نيز مادر دو مقتولان را به جايگاه دعوت مي‌كند و از آنها مي‌خواهد تقاضايشان را در محضر دادگاه بيان كنند.
پدر سالخورده به جايگاه مي‌آيد و قاضي مي‌پرسد:
شكايت شما چيست؟
اين كافرايي كه از انسان عمل نيامده‌اند....
لطفاً توهين نكنيد.
پس چرا اين‌ها اين كارها را با ما كردند؟ اين كار انسان بود كه نمك بنده را بخورند، پسر و دختر من را ببرند و بكشند؟ ببينيد شمر امام حسين را شهيد كرد اما تكه تكه نكرد. اي كاش مرد بودند و فقط مي‌كشتند. خيلي برام گران تمام شد.
پدرگريه مي‌كند و همراه او همه خبرنگاران حتي حوادث نويساني كه ديگر در مقابل اين حرف‌ها كمي آسيب‌ناپذيرتر از سايرين شده‌اند، اشك مي‌ريزند.
پدر ادامه مي‌دهد: دخترم را با ده ميليون تومان جهيزيه بردند، خودش را سوزاندند و تكه تكه كردند، جهيزيه‌اش را هم حراج كردند. آهاي! ايها‌الناس دردم را به كه بگويم؟ دوبار جسد دخترم را دفن كردم. آخر كدام قانون مي‌گويد كسي را بگيرند جسدش را تكه تكه كنند و .... اين زن وقتي با ابراهيم به خانه ما آمد غروب بود. گفت پدرم دوبيتِ (منظورش دبي است) رفته و من اين‌جا تنها هستم.
بعد به معصومه كه در رديف اول نشسته نگاه مي‌كند و مي‌گويد: الان نشسته داره مي‌شنود، اگر دروغ مي‌گم بگو دروغ گفته. پسر ساده من ليسانس بود. داشت پيشوا درس مي‌خوند همه زندگيمو فروختم براش ماشين خريدم. اين زنكه يخه پسرمون رو ول نكرد. دو سال در خانه من زندگي كرد. در اين دو سال نگفت من شوهر دارم. آخر هيچ خري(!) زن شوهردار را نمي‌گيرد. اين بي‌شعور بعد يك بي‌شرف را آورد و اين شوهر بي‌وجدانش را مي‌‌گفت دايي‌اش است. مي‌آمدند، مي‌رفتند برايشان ميوه و چلوكباب مي‌آوردم. نان و نمك من راخوردند تا آن جايي كه دردست داشتم از آنها پذيرايي مي‌كردم. اگر به سگ يك لقمه نان بدهي آدم را نمي‌گيرد. بي‌وجدان‌ها چرا اين كارها را بامن كرديد؟ جرم من چه بود؟ با حيله و فريب پدر منو سوزوندند. بعد همين زن گفت‌: براي من عروسي بگيريد، ساز و دهل و فيلم‌بردار آوردند. همين اسماعيل ماشين گل زد. خدايا، عجب غلطي كردم. آيا اين‌ها انسانند؟
اين اماني با زنش كه فيروزكوه است به عنوان يك دوست با اين خانه خراب شده آمد خانه ما بچه‌ام را بردند پي گنج.
آخه اگر زير خانه تو گنج بود، چرا خودت درنياوردي؟ تو همان آدم هستي عماني؟ آخر جرم من چيه؟
مرد پير با نفرت به "عماني" متهم رديف سوم نگاه مي‌كند و مي‌گويد آخر تو مردي؟ عماني سرش را پايين انداخته. اسماعيل هم همين‌طور.
قاضي محمدي: پس به نظر شما اين قتل‌ها قتل عمد هستند ديگر؟ درخواست خود را هم بگوييد.
بله، تقاضاي قصاص دارم. نمي‌دونم اين‌جا قبله كدوم طرفه اما به همين قبله قسمتان مي‌دهم اين بي‌شرف‌ها را بياوريد جلوي خانه‌ام. بچه‌هايم را آنجا گول زدند، مي‌خواهم همان‌جا دارشان بزنيد. طوري‌كه همه ايل شاهسوند ببينند.
ديه را هم مي‌پردازيد؟
بله.
آقاي شاهسوند عروسي بين ابراهيم و معصومه به طور كامل انجام شد و شما در مراسم عقد حضور داشتيد؟
بله، اما از عقد خبر ندارم چون من نرفتم. اما اين زن از زرنگي در تاريخ لنگه ندارد. خودش رفته ما نبوديم با شناسنامه جعلي آمده.
رابطه‌شان چطور بود؟
مثل يك زن و شوهر بودند، دروغگو دشمن خداست.
اين خانم بعد از عروسي چه مدت درخانه‌تان بود؟
سه ماه شد. اين مرد، اين سياه(اشاره به اسماعيل) هم بيشتر موقع‌ها به عنوان دايي باهاشون بود. گفت خانه‌مان درآبادان است. جنگ‌زده‌ايم. آمده‌ايم تهران. خانه‌اي درست كرده هرشش ماه يك‌بار مي‌آيد!
حتي نگفت قبلاً شوهر داشته و يا طلاق گرفته؟
نه، به ارواح خاك دو بچه جوانم. من احمق هم قبول كردم وگرنه من‌ آدم ساده‌اي نبودم كه گول بخورم.
قاضي رو به مادر مقتولان: درخواست شما هم همين است؟
من حرف براي گفتن دارم.
بفرماييد.
زن رو به معصومه مي‌كند و مي‌گويد: يادت است آن روز وقتي با ابراهيم به خانه آمدي گفتم دست از سر بچه‌من بردار؟ پسرم نورچشمم بود. آمدي بچه‌ام را تور زدي بردي. با اون زبان خوشت همه رو خونه خراب كردي و دخترم رو هم از چنگمون درآوردي.
قاضي: معصومه جهيزيه‌اش را چطور تهيه كرد؟
جهيزيه‌اش كجا بود آقاي قاضي!
قضيه خواستگاري فاطمه را توضيح بدهيد؟
يك انگشتر گرفت آمد و گفت فاطمه را براي برادرم مي‌خواهم. گفتم طلاتو بردار ببر ما دخترمون رو به دامادي كه شش ماه است به خانه ما نيامده نمي‌دهيم. اما بعد دخترم را گول زد. طلا دستش كرد و برد.
اين مادر در گفت‌وگويي جداگانه به خبرنگار ما گفت وقتي به فاطمه گفتم دلم به اين عروسي رضا نيست گفت ننه جون من بد مي‌دونم وعده‌مو با كسي‌ كه ازش انگشتر گرفتم به هم بزنم. حاج آقا، شش ماه دويدم تا جهيزيه فاطمه رو جور كنم.
شما هم تقاضاي قصاص داريد؟
بله.
معصومه و اسماعيل به شما براي تهيه جهيزيه پول هم دادند؟
هزينه عروسي را دادند، چهارصد هزار تومن هم براي جهيزيه قرض دادند اما صبح زود اومدند گرفتند و بردند. در ده ما رسمه براي قباپوشان پول مي‌دهند اسماعيل هم يك ميليون تومان به ابراهيم داد.
اسماعيل وقتي به عنوان دايي "معصومه" به خانه شما مي‌آمد بچه‌ها را هم با خود مي‌آورد؟
آره، اما اگر بچه‌هاي اين‌ها يك‌بار زبان باز مي‌كردند و مي‌گفتند اين‌ها پدر و مادر ما هستند حالا اين اتفاق‌ها نيفتاده بود. نمي‌دانم چرا بچه‌ها حرفي نزدند آخر نه از چشم كور بودند نه از زبان لال. به اون خدايي كه انس و جن رو خلق كرد بچه‌ها يك شبانه روز تو باغ ما غذا خوردند و گشتند.
هيچ وقت نگفتيد مادر اين بچه‌ها كجا هستند؟
هميشه مي‌گفت مادرشان سرطان دارد و در بيمارستان خوابيده.
حنابندان هم گرفتيد؟
هفت تا ده شب ساز و دهل مي‌زد.
شب عروسي اسماعيل هم بود؟
بود ولي پشت چنارها، قايم مي‌شد. چشمم كور انگار از همان روز اول نابلد شدم و هيچي نديدم.
آيا براي غلامحسين حسيني (افغاني) هم تقاضاي قصاص داريد؟
اگر بگذاريد خودم قبرش را مي‌كنم.


كدام مرد زن خود را شوهر مي‌دهد؟


قاضي، نام "اسماعيل" را به عنوان متهم رديف اول به جايگاه فرامي‌خواند. ماموران مراقبش هستند. چهره اسماعيل با عكس‌هاي يك سال پيش به هنگام بازسازي صحنه جنايت به كلي تغيير كرده و تقريباً همه موهايش سفيد شده است. پدر مقتول از جايش بلند مي‌شود تا نزديك اسماعيل برود اما قاضي به او تذكر مي‌دهد كه نظم دادگاه را به هم نريزد.
قاضي: شما متهم به قتل عمد و مباشرت در قتل عمدي مرحومان فاطمه و ابراهيم شاهسوند و دو فرزند خردسال خود هستيد آيا اين اتهامات را قبول داريد؟
"اسماعيل" گريه مي‌كند و مي‌گويد: چه كسي ابراهيم را به من معرفي كرده بود؟ مي‌دونيد، زماني‌كه ديگه عروسي كرده بودند آورد به من معرفي كرد. به من مي‌گفت بنشين، مي‌نشستم. مي‌گفت بمير مي‌مردم. دهنم رو با دعا بسته بود پدر نامرد.
شما اتهامات را قبول داريد؟
آخه آقاي قاضي كدوم مردي راضي مي‌شه زن خودشو شوهر بده؟ اين زنكه لجن كنار خيابونه من از هيچ چيزي خبر نداشتم. اون شب ساعت 12 شب از خود بي‌خود شدم گفت فاطمه زهرا گفته بكش گوشت‌هاشم تكه تكه كن. با همين لجنزار سوار موتور شديم تو قلعه بلند همسايه‌ام شاهد است. اين زن گفت بيا بريم.
مرحومه را چطور كشتي؟
زنا غذا مذا درست كردند. قرار شد زنگ بزنند شوهر دروغي فاطمه بيايد. اما مثل گرگ درنده به جانش افتادم و كشتمش. گفته بود بايد فاطمه را قرباني كني. آدم درست اين كار رو نمي‌كنه.
اين‌ها را قبلاً گفتي درباره موضوعي براي دفاع حرف بزن.
باوركنيد آقاي قاضي هيچي رو از خودم نمي‌بينم، فكر مي‌كنم گوسفند سر بريديم. به خاطر اين‌كه اون به من گفته بود. او زن لجنزار. جنازه‌ها رو ريختيم تو چاه.
جنازه‌ را چطور برديد؟
قبلاً سر بريده‌اش و بعد هم جسد تكه تكه‌ شده‌اش را بردم.
مرحوم ابراهيم را چه كار كردي؟
داشتم در مغازه كار مي‌كردم همه شاهدند. حتي به مغزم خطور نمي‌كرد قبلاً آدم كشته باشم. مي‌تونيد زنگ بزنيد سوال كنيد. "حسين زواري" زنگ زد گفت خانمت كارت داره. گفت مي‌خواهند بروند خانه ويلايي‌اشان در فيروزكوه. شما بيا اون‌جا. من با شما برگردم، از آن جايي كه دور يك لجنزار هزار لجنزار ديگر هم جمع مي‌شوند، به خاطر همين آدم‌هاي زيادي دور اين لجنزار بودند. رفتيم جنازه فاطمه رو انداختيم تو چاه ابراهيم رو هم انداختم تو يه چاه ديگه. گفت بچه‌ها رو هم بكش؟ الهي قربونشون برم فكر مي‌كنم الان زنده‌اند و تو باغ بهشت‌اند. اون‌ها گناهي نداشتند بچه‌هاي آقاي شاهسوند هم گناهي نداشتند گناهكار واقعي منم گناهكار واقعي اين زن....
قاضي: مدام واژه لجنزار را تكرار مي‌كنيد منظورتان را واضح بيان كنيد.
منظورم زنم است.
از نحوه به قتل رساندن ابراهيم برايمان بگوييد؟
اين زن گفت برو فلان جا گنج است، برامون گوشت گذاشت كباب كنيم و بخوريم، از آب فلاكسي كه زنم داده بود، خورديم و ديگر نفهميدم چه كار كردم آقاي عماني گفت كار را تمام كنيم و برويم. وقتي سرش را بريديم، مرده بود. (پدر پير بازهم فرياد مي‌زند آقا موبنداز به اين مي‌گن آقا! تف به روتون!) اصلاً‌حاليم نبود عقل تو سرم نبود.
كلنگ را چطور زديد؟
قاضي در اين لحظه كلنگ را بيرون مي‌آورد و مي‌گويد اين همان كلنگ است سپس انتهاي گرد كلنگ را نشان مي‌دهد و مي‌گويد با اين‌جا زديد تو سر ابراهيم؟
آره، ولي اصلاً تكون نخورد. انگار 70 دفعه مرده بود. انگار افغاني داشت مي‌زد تو سر يه كوزه(!)
چند ضربه زد؟
سيزده چهارده ضربه‌اي شد.
شما ديديد ضربه‌ها را زد؟
بله.
شما كه مي‌گوييد وقتي از فلاسك آب خورديد ديگر چيزي نفهميديد پس هوش و حواس داشتيد و ديديد، درست است؟
اسماعيل: به خدا نمي‌خواستم بكشم.
چاقو را از كجا و براي چه برده بودي؟
حسين‌آقا (افغاني) خودش شاهداست. زنم چاقو را داد كه سرگنج كسي منو نكشد. چاقو هميشه دنبال زنم بود از خانواده آقاي شاهسوند هم مي‌تونيد بپرسيد. آخه چرا قبول نمي‌كنيد؟ اين زن چاقو رو به من داد.
تقاضا مي‌كنم وقايع و حقايق را بازگو كنيد چرا كه شما مدام حاشيه مي‌رويد. اين‌جا دادگاه است اين طوري نيست كه شما هرچه بخواهيد بيان كنيد. بايد واقعيت براي ما روشن شود.
واقعاً همين طوره آقاي قاضي. مرده بود. جون نداشت. فكر مي‌كردم گوشت است. آخر قبلاً‌ زياد قصابي مي‌كردم. بايد اون دنيا جواب بدم. منو بندازيد جلوي شاهسوندها بگذاريد تكه تكه‌ام كنند.
زماني‌كه سرش را بريديد چرا قسمت ديگر را هم بريديد گفتيد چون به چند نفر ديگر تجاوز كرده اين كار را كرديد؟
مغزم را با دعا شست‌وشو داده بودند نمي‌فهميدم چه كار مي‌كنم.
2 نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1383ساعت 9:4  توسط gigi | 

 محاكمه‌ اعضاي‌ باند آدمخواران‌ با 200 شاكي‌
 

گروه‌ حوادث‌: پرونده‌ اعضاي‌ باند آدمخواران‌ كه‌ به‌ اتهام‌ كيف‌قاپي‌ و سرقت‌ مقرون‌ به‌ آزار دستگير شده‌ بودند با صدور قرار مجرميت‌ از سوي‌ بازپرس‌ شعبه‌ هفتم‌ دادسراي‌ جنايي‌ تهران‌ به‌ دادستان‌ تحويل‌ داده‌ شد.
اعضاي‌ اين‌ باند كه‌ در واقع‌ ادامه‌ باند ديوار چين‌ هستند از اوايل‌ فروردين‌ ماه‌ امسال‌ با شكايت‌هاي‌ متعدد از سوي‌ مردم‌ تحت‌ تعقيب‌ قرار گرفتند و در طول‌ پنج‌ ماه‌ 39 نفر از اعضاي‌ باند شناسايي‌ و دستگير شدند.
اين‌ افراد با كمين‌ در جلوي‌ بانك‌ها، با موتوسيكلت‌ و چاقو و قمه‌ اقدام‌ به‌ كيف‌قاپي‌ مي‌كردند. حتي‌ در يك‌ مورد كه‌ قصد زدن‌ جيب‌ يك‌ مرد را داشتند وقتي‌ با مقاومت‌ وي‌ روبرو شدند شلوار مرد را از قسمت‌ جيب‌ با چاقو بريدند و پول‌هاي‌ داخل‌ آن‌ را به‌ سرقت‌ بردند.
اين‌ پرونده‌ بيش‌ از 200 شاكي‌ دارد و هنوز به‌ علت‌ افزايش‌ تعداد شاكيان‌ و بخاطر اينكه‌ تعدادي‌ از اعضاي‌ باند فراري‌ هستند، تكميل‌ نشده‌ است‌.
سردسته‌ باند به‌ نام‌ جمال‌ معروف‌ به‌ «جمال‌ آدمخوار» از باقيمانده‌هاي‌ باند ديوار چين‌ است‌ كه‌ خود با تشكيل‌ باندي‌ بزرگ‌ ادامه‌ دهنده‌ شرارت‌ها و سرقت‌هاي‌ همان‌ باند شده‌ بود.
بازپرس‌ حسيني‌ گفت‌: گردانندگان‌ اصلي‌ باند ديوار چين‌ در زمان‌ محاكمه‌ توسط‌ قاضي‌ عرفان‌ به‌ مجازات‌ اعدام‌ محكوم‌ شدند اما حكم‌ اعدام‌ آنها اجرا نشد و مجازات‌شان‌ به‌ حبس‌ تبديل‌ شد. با توجه‌ به‌ اينكه‌ جرم‌ اعضاي‌ باند ديوار چين‌ سنگين‌تر از باند آدمخواران‌ بود و حكم‌ اعدام‌ و مفسد في‌الارض‌ بودن‌ آنها مورد تاييد قرار نگرفت‌، من‌ هم‌ براي‌ اعضاي‌ باند تقاضاي‌ مجازات‌ كردم‌ ولي‌ اعدام‌ نخواستم‌.
به‌ هر حال‌، اعلام‌ مجرميت‌ اين‌ 39 نفر مبني‌ بر مشاركت‌ در كيف‌قاپي‌ و سرقت‌هاي‌ مقرون‌ به‌ آزار با قرار مجرميت‌ به‌ دادستان‌ ارسال‌ خواهد شد و اگر نقصي‌ در پرونده‌ گرفته‌ شود با تنظيم‌ كيفرخواست‌، پرونده‌ به‌ دادگاه‌ جزايي‌ استان‌ فرستاده‌ خواهد شد.

2 نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1383ساعت 9:3  توسط gigi | 

قتل در شهرک غرب 

قتل رقیب عشقی فرجام رابطه نامشروع
مردي پس از سه ماه ازدواج به طور تفاهمي از همسرش جدا شد. اين مرد از استراليا به ايران آمد و در قرارملاقاتي كه با همسر سابقش داشت، پسري را ديد كه جلوي ماشين همسرش دور مي‌زند. او پس از ديدن اين حركت به شدت عصباني شد. پس چاقو از جيب بيرون آورد، به رقيب حمله كرد و او را كشت.


شرح ماجراي قتل
رضوانفر نماینده دادستان استان تهران مي‌خواند: در تاريخ 11 خرداد 83 مورد درگيري به كلانتري 134 شهرك قدس خيابان مهستان اطلاع داده شد. عوامل انتظامي در منطقه حاضر و با جسد بي‌جان جواني روبه رو شدند. ظاهر مقتول غرق به خون ديده شد و گمانه‌زني اول اصابت شيء ‌برنده و نوك تيز به ناحيه گردن بود. همچنين بازپرس ويژه قتل در صحنه جرم حاضر و به جمع‌آوري آلات، شناسايي هويت مقتول و اولياي وي پرداخت و جسد را نيز جهت معاينات به پزشكي قانوني فرستاد. با بهره‌گيري از اطلاعات شاهدان، متهم رديف اول شناسايي و يك روز پس از قتل دستگير شد. محمدرضا 26 ساله در اعترافات اوليه خود گفته است چاقويي را كه در ماشينم در غلاف بود با خود برداشتم و پياده شدم كه راننده ديگر (مقتول) به من حمله كرد و من هم به حالت دفاع مشتم را جلوي او گرفتم و يك دفعه خون از كتف او سرازير شد. من هم سوار ماشين شدم و فراركردم و چاقو را كنار خيابان انداختم. طبق تحقيقات به عمل آمده از متهم رديف سوم (شراره همسر سابق متهم به قتل) حميدرضا (مقتول) از ماشين خود پياده شد و محمد را به شدت كتك زد. حتي واژه خيلي محكم را نيز قيد كرده و گفته يك لحظه حميد را ديدم كه روي زمين افتاد.

متهم رديف دوم شيرين (دوست شراره) اظهار داشته كه ضارب و مضروب با هم درگير بودند كه ناگهان ديده‌اند حميدرضا غرق در خون است. همين اظهارات از سوي متهمين باز هم عنوان شده كه به يكي دو مورد اشاره مي‌كنم. متهم رديف اول در شعبه بازپرسي حاضر شده و اظهار داشته براي دفاع از خود چاقوي در غلاف را جلوي او گرفتم و اين اتفاق رخ داد!
متهم رديف اول در رابطه با وضعيت خود گفته آن روز كاملاً هوشيار بودم و حواسم جمع بود و اصلاً‌ حالت مستي نداشتم.
در قسمتي ديگر از تحقيقات به ارتباط نامشروع متهم رديف اول و دوم پرونده (شيرين و محمدرضا) و متهم سوم (شراره) با حميدرضا (مقتول) اشاره شده است اما ظاهر اين ارتباطات نشان مي‌دهد كه تنها در حد گفت‌وگوي تلفني بوده است.

معاينات پزشكي قانوني
پس از معاينات لازم اصابت شيء برنده به ناحيه گردن مشخص شد و در اين رابطه شهودي نيز حضوردارند و قبلاً نظر داده‌اند و طبق درخواست اولياي دم مقتول، «غلامرضا تيماچي» پدر و «فاطمه حاج آقا محمد» مادرمقتول و مطابق مواد قانوني مجازات اسلامي و گواهي شاهدان و صورت جلسه كشف جسد و بازسازي صحنه جرم كه عكس هاي آن ضميمه پرونده است به عنوان نماينده دادستان تقاضاي اشد مجازات را براي متهمان دارم.

قاتل پسرم را در شهرك غرب دار بزنيد

قاضي ياورزاده : خود را معرفي كنيد.
-غلامرضا تيماچي، شغل آزاد، اهل و ساكن تهران از مفاد و تبصره قانوني مطلع شدم.
شكايت خود را بيان كنيد.
-از قاتل پسر جوانم تنها يك سوال دارم و اين كه تا حالا چند بار پسر مرا ديده‌ بود كه به خود اجازه كشتن او را داده است؟ بايد با اين قاتل كاري كنيد كه هركسي در شهرك غرب(محل قتل) به خود اجازه ندهد دستش را به خون بي‌گناه ديگري آلوده كند. اگر اين طوري باشد سنگ روي سنگ بند نمي‌شود. بايد بگويم يك خانمي كه شاهد قتل بوده آنقدر حالش بد شده كه حدود 25 روز در بيمارستان بستري شده است. شراره گفته پسرم را از دور ديده كه روي زمين افتاده است.
بچه من از دست رفت اما نگذاريد فردا اين قضيه براي خانواده‌هاي ديگر به وجود بيايد و خانواده‌اي را مثل ما داغدار و بيچاره كند.
مادر مقتول نيز در پاسخ به سوال قاضي گفت پسر من را عمداً به قتل رسانده‌اند. از همه متهمان شكايت دارم و دلم مي‌خواهد قصاص علني باشد قاتل پسرم را همان جايي كه به قتل رسيده دار بزنيد. چون شهرك غرب در خيابان ايران زمين آدم‌هايي وجود دارند كه بايد با ديدن اين صحنه ادب شوند.
آيا روز قتل پسر شما با كس ديگري بوده است؟
بله، با سعيد دوستش، كه تازه به مدت يك هفته با هم دوست شده بودند.
قبلاً پسر شما با شيرين يا شراره (ملقب به آيناز) آشنايي داشت؟
بله، آشنايي ساده‌اي با آيناز داشت. حتي او را به من هم معرفي كرد. گفت اين دختر مي‌خواهد به استراليا برود اما نمي‌دانم چرا براي ديدن پسر من هيچ وقت تنها نمي‌آمد. از آنجايي كه ما خانواده‌اي مذهبي هستيم گفتم دوست دارم با چنين دختري آشنا شوم اما خيالم راحت بود كه مي‌خواهد به استراليا برود و نمي‌تواند با پسر من دوستي آنچناني‌اي داشته باشد. خيلي سريع با هم دوست شدند و خيلي هم سريع اين اتفاق افتاد، پس تقاضاي اشد مجازات را براي قاتل و همدستانش دارم!

زن و فرزندي هم داريد؟
داشتم، طلاقش دادم. شراره، همين خانمي كه اين‌جاست.
طبق كيفر خواست صادره از دادسراي امور جنايي تهران كه مفاد آن توسط نماينده دادستان خوانده شد و با توجه به اظهارات اولياي دم، اتهام شما مبني بر قتل عمدي «حميدرضا تيماچي» در تاريخ 11 خرداد 83 و در خيابا مهستان براثر ايراد ضرب چاقو و رابطه نامشروع با خانم شيرين بوده است اتهامات را قبول داري يا خير؟
-عمدي در كار نبود. فكر نمي‌كردم آن چاقو مي‌برد، اگر فكر كردم مي‌برد اصلاً با خود نمي‌بردم.

اتهام رابطه نامشروع!

-رابطه‌اي نبوده. خانم شيرين را اولين روز با شراره ديدم قبلش هم باز با خود شراره ديده بودمش!
چه نسبتي با شراره داري؟
-سال 80 ازدواج كرديم. با هم استراليا بوديم تقاضاي طلاق كرده بود. مهريه‌اش را بخشيد. البته با خودش مشكلي نداشتم با خانواده‌اش مشكل داشتيم گفت بيا برويم طلاق بگيريم. تا خيال خانواده‌ام راحت شود كه ديگر همديگر را نمي‌بينيم. روز طلاق هم با هم رفتيم (شراره در گفت‌وگو با خبرنگار ما گفت در استراليا محمدرضا آزارش مي‌داده به همين خاطر به ايران آمده تا از همسرش جدا شود) شراره از رساله (توضيح المسائل) صحبت كرد و گفت دين مي‌گويد پس از طلاق ديگر نمي‌توانيم همديگر را ببينيم. اگر فردا تو بگذاري از ايران بروي چه مي‌شود؟
قراربود اين موضوع فقط بين خودمان بماند. من و شراره يك سال و نيم با هم دوست بوديم و مهريه‌اش 1363 سكه طلا بود. خيلي دوستش داشتم. با هم خيلي خوب بوديم قرارگذاشتيم پس از طلاق در ظرف سه ماه و ده روزي كه وقت داشتيم صيغه محرميت بخوانيم.
به شراره گفتم حالا كه دو سه ماه است همديگر را نديديم اين چند وقت هم روش! خواهش مي‌كنم با من تماسي نگير، تصميم بگير. آن روز، حتي چند روز قبلش ساعت 11 صبح با آيناز تماس گرفتم. ساعت 3 بعدازظهر خودش با من تماس گرفت و گفت چه عجب تماس گرفتي؟ گفت 10 دقيقه ديگر از خانه مي‌آيم بيرون به من زنگ بزن. نمي‌خواست خانواده‌اش در جريان باشند. آن موقع كه از هم جدا شديم، شراره ماشين نداشت اما آن روز فهميدم ماشين خريده. وقتي شراره را ديدم بچه برادرش هم در ماشين بود. حتي نخواست از ماشين پياده شود. آمد در خيابان پاسداران در كافي شاپ قرارگذاشتيم. بايد مي‌رفتم مغازه برادرم گفتم شب دوباره تماس مي‌گيرم. زنگ زدم. گفتم آيناز كجايي؟ گفت شهرك غربم. گفتم يك دوشي مي‌گيرم و تا سه ربع ديگر به خيابان شريعتي مي‌آيم. اما دوشي هم نگرفتم. نمي‌خواست دم در خانه‌اش بروم. به ابتداي خيابان ايران زمين رسيدم. آنجا شراره و شيرين و بچه‌ برادرش را در ماشين ديدم. اما از آنجايي كه به حرف زدن دختر و پسر گير مي‌دهند تلفني به او گفتم برو من پيدايت مي‌كنم. پنج دقيقه ايستادم چهار پنج ماشين در خيابان دور زدند. آنجا هميشه همين طور است. آنها از هم سبقت مي‌گيرند. اما وقتي بدانند دختري نامزد يا دوست پسر دارد كاري با آن دختر ندارند.
براي آيناز چراغ راهنما زدم. ايستاد. پارك كرد. مي‌خواستم دنده عقب بگيرم، پارك كنم. يك پرايد، 20 تا 25 سانتي‌متر نزديك ماشين شراره (همسر سابقم) ايستاد. گفتم شايد مي‌خواهد آدرس بپرسد. مدت حرف‌زدنشان طولاني شد. ماشين هم پشت سرم بود. حالت مورب ايستاده بود. فكر كردم مي‌خواهد بگويد چرا پارك كردي. دوبله پارك كرده بود پشت سرش با حالتي كه داشتم گاز مي‌دادم حركت كردم. مرحوم آنجا دوستي داشت به نام سعيد كه پياده شد،«حميدرضا» آمد دنبال من.
در فاصله‌اي كه مي‌خواستم از ماشين پياده شوم و كمربندم را بازكنم يك پايم به در گير كرد. مرحوم حميدرضا چهار پنج تا مشت به من زد. حتي آن روز هم كه به آگاهي رفتم هنوز وقت نكرده بودم هندزفري موبايلم را درآورم. من كشيدم جلوش. حالت اريب بود. من پشت سرش بودم. چاقو را از غلاف درنياوردم ضخيم بود. همان طور كه مشت مي‌زد، مي‌خواستم جلوي ضربه‌ها را بگيرم. چاقو را انداختم زمين. عقب عقب آمدم. همه اين اتفاق‌ها چهارپنج ثانيه بيشتر طول نكشيد. ديگر فرصتي نداشتيم. حتي بعد در زندان فهميدم آنها با هم رابطه داشته‌اند. شراره و حميدرضا را مي‌گويم.

2 نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1383ساعت 17:19  توسط gigi | 

سلام به همه دوستان و عرض خسته نباشيد به همه وبلاگ نويسان و ممنون از اينکه به وبلاگ من هم سر زديد . يک تذکر را لازم دانستم براي دوستان عرض کنم که اقا حسام دوست بنده هست ولي اين وبلاگ را مديريت نميکنه .

 روباه آتش يا همان فاير فاکس (Firefox) به جان اينترنت اکسپلورر افتاده است.
به گزارش سايت اينترنتی ارتس تايمز ، اگر شماهم جزو 90 درصد از کاربران اينترنت هستيد که از مرورگر اينترنت اکسپلورر استفاده مي کنيد ، در معرض انواع ويروس ها و نرم افزارهای جاسوسی قرارداريد که اينترنت اکسپلورر را رقيب خود قلمداد می کنند.
سايت اينترنتی ارتس تايمز مي افزايد تا کنون 19 ميليون نفر مرورگر فاير فاکس (Firefox) از شرکت موزيلا (Mozilla) را دانلود کرده اند و از محيط بدون پاپ آپ (pop-up) آن لذت مي برند.
طبق يک بررسی به عمل امده توسط شرکت WebSideStory سهم مايکروسافت سازنده اينترنت اکسپلورر در بازار سهام به شدت کاهش يافته و سهم ان در اواسط 2004 که 90.5 درصد بازار بود اکنون به 88 درصد از سهم بازار مرورگرها تقليل يافته است.
شرکت WebSideStory علت بی علاقگی به مرورگر مايکروسافت و گرايش به مرورگر روباه آتش يا همان فاير فاکس را ضعف امنيتی مرورگر مايکروسافت ذکر کرده است.


images/20050122/ademilton.jpg

زني در برزيل يك «بچه غول» به وزن 8 كيلو دو برابر وزن يك نوزاد معمولي به دنيا آورد.
به گزارش بي.بي.سي انجمن پزشكان زنان در برزيل اعلام كرد «ادميلتون دوس سانتوس» سنگين وزن ترين نوزاد پسري است كه در برزيل به دنيا آمده است.
غول كوچولو روز چهارشنبه در بخش سزارين بيمارستاني در شهر سالوادور در شمال شرقي برزيل به دنيا آمد.
او پنجمين فرزند خانم فرانسيسكا راموس دوس سانتوس است و پزشكان گفتند علت وزن زياد او بيماري ديابت مادرش است.
دكتر «لوييز سنا ازولي» گفت اين بچه را مي توان يك بچه غول واقعي دانست چون هنگام تولد وزنش برابر يك بچه 6 ماهه معمولي بود.
وزن 4 بچه ديگر خانم سانتوس 9، 12، 14 و 15 ساله هنگام تولد عادي بود. به ادميلتون محلول گلوكز تزريق مي شود و به علت مشكلات تنفسي اكسيژن داده مي شود. اما حال عمومي او و مادرش خوب است.
سنگين ترين نوزاد را خانم «آنابيتس» در سال 1879 در كانادا به دنيا آورد اما بچه 8/10 كيلويي او يازده ساعت پس از تولد از دنيا رفت

2 نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1383ساعت 19:25  توسط gigi |