تبليغاتX
حوادث
حوادث
خواندنی خبر حوادث

قتل ناموسي

قتل ناموسي

پاييز سال 81 در يكي از خانه‌هاي واقع در شهرك قدس بوي تعفن شديدي، همسايه‌ها را دچار تهوع مي‌كرد. آنها با ماموران كلانتري تماس گرفتند. وقتي ماموران وارد خانه شدند، باجسد سرايدار خانه روبه رو شدند كه به وسيله ضربات چاقو كشته شده بود و مدتي از مرگش مي‌گذشت. ماموران در بررسي‌هاي مقدماتي متوجه شدند جسد مربوط به شخصي به نام جمال‌الدين است كه 33 سال سن داشت . اولين نفر كه مورد بازجويي قرارمي‌گيرد، همسر جمال‌الدين است.


عکس از محسن صالحی

او مي‌گويد خانه‌اي كه جنازه شوهرش در آن پيدا شده، متعلق به مرد و زني به نام سعديه و جمال الدين است. همسر جمال‌الدين (مقتول) مي‌گويد: «ما با خانواده آنها رفت و آمد داشتيم و روابطمان خيلي نزديك بود. آنها كرد بودند و ماهم كرد بوديم و شوهر من و شوهر سعديه هر دو سرايدار بودند. آنها در يك خانه و ما نيز در خانه ديگري سرايداري مي‌كرديم. اما از وقتي شوهر من گم شد، آنها نيز ناپديد شدند. من ديگر نتوانستم آنها را ببينيم و هيچ خبري هم از آنها نداشتم.»
تحقيقات پليس ادامه يافت تا اين كه آنها با برادر سعديه، زن جمال‌الدين روبه روشدند. او به ماموران گفت چند وقت پيش خواهرم همراه با شوهرش نزد من آمد و گفت مردي را كشته است. خواهرم گفت آن مرد مي‌خواست به زور به من تعرض كند، منهم به جمال‌الدين گفتم و او هم مرد را كشت. من به آن دو گفتم بهتر است بروند خودشان را به پليس معرفي كنند، اما آنها ترسيدند و به كردستان فراركردند.
پليس براي دستگيري زن و شوهر اقدامات خود را گسترش داد تا اين كه چند ماه بعد پليس سنندج اعلام كرد زن و شوهري كه همكار خود را در تهران كشته بودند، خود را به پليس سنندج معرفي كردند.
پرونده اين زن و شوهر به شعبه 74 رفت و قاضي ياورزاده مسوول رسيدگي به پرونده شد. زن و شوهر ديروز- يكشنبه- مقابل قاضي ايستادند و به پرسش‌هاي او پاسخ دادند.
سعديه، زن جمال‌الدين (قاتل) به قاضي گفت ما با خانواده جمال‌الدين (مقتول) رفت و آمد داشتيم. او يك روز كه براي بچه جشن تولد گرفته بوديم، يك عكس نيمه برهنه از من گرفته بود. از آن به بعد تهديد مي‌كرد كه يا با او باشم يا عكس را به جاهايي كه نبايد بفرستد، مي‌فرستد. هرچه خواستم او را منصرف كنم، نتيجه‌اي نداشت. مجبورشدم به شوهرم بگويم. او هم گفت اين بار وقتي آمد، دعوتش كن بيايد بالا. روز حادثه جمال‌الدين (مقتول) آمد دم در و هم‌چنان با همان تهديد قبلي كه عكس مرا منتشر خواهد كرد، از من خواست با او باشم. گفتم بيايد داخل و همان موقع هم به شوهرم زنگ زدم بيايد. مدتي با بهانه‌هاي مختلف سرش را گرم كردم تا اين كه شوهرم زماني رسيد كه جمال‌الدين مي‌خواست به سمت من بيايد. شوهرم هم از پشت يك ضربه چاقو به او زد، او هم برگشت به سمت شوهرم و به او حمله كرد. اين بار من از پشت گرفتمش و شوهرم هم با چند ضربه ديگر چاقو او را كشت.
اين زن در ادامه گفت: «پس از قتل رفتيم از برادرم كمك بگيريم، اما او گفت بهتر است برويم خودمان را معرفي كنيم. اما ما به سنندج رفتيم. نزديك شش ماه در كوه‌ها آواره بوديم تا اين كه تصميم گرفتيم خودمان را معرفي كنيم.»
مقتول دو فرزند داشت و چون به سن قانوني نرسيده‌اند، قاضي از پدرومادر مقتول خواست به عنوان ولي دم نسبت به قصاص يا ديه با بخشش درخواست خود را بگويند كه آنها درخواست قصاص كردند.

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1383ساعت 15:33  توسط gigi | 

قتل در رستوران آذربایجان پارک جمشیدیه

قتل در رستوران آذربایجان پارک جمشیدیه

اين‌جا تهران، پارك جمشيديه، ساعت 30 دقيقه بامداد يازدهم فروردين سال هشتاد و سه مقابل رستوران آذربايجان. صداي موزيك تركي به گوش مي‌رسد، احمد و محمود دو برادرند و همراه دوستانشان براي تفريح به اين مكان آمده‌اند. سن آنها به سختي به 20 مي‌رسد. محمود 17 ساله از همه جوانتر است.


Mohsen Salehi

بچه‌ها با شنيدن صداي موزيك تركي شروع به رقص و پايكوبي مي‌كنند. خدمات نظافتي رستوران آذربايجان اعتراض مي‌كنند بچه‌ها چاي وقليان مي‌خواهند اما كارگردان مي‌گويند وقت سرويس دهي تمام شده و اداره اماكن به آنها اجازه نمي‌دهد. يك نفر فرياد مي‌زند، با بچه‌هاي «خاك سفيديم»، هيچ دري به روي بچه خاك سفيد بسته نيست و درگيري آغاز مي‌شود. هوا تاريك است و در اين تاريكي هيچ‌كس نمي‌بيند چه چاقوهايي در هوا مي‌رقصند و در كدام قسمت از تن‌ها فرود مي‌آيند. اينجا پله هشتم پارك جمشيديه است. احمد برادر محمود كه به تازگي عمل قلب انجام داده خونين روي پله هشتم افتاده است. او بزرگتر از محمود است.
محمود لباسش را در مي‌آورد و روي زخم برادر مي‌گذارد. پيراهن و شلوارش خوني مي‌شود. او را از پله‌ها پايين مي‌آورد. دست و پايش را گم كرده، برادر را به بيمارستان كيان در خيابان شريعتي مي‌رساند.
ماموران به مهرداد مشكوك مي‌شوند
مهرداد يكي از دوستان احمد و محمود ساعت‌هاي ابتدايي صبح در گوشه‌اي از خيابان شريعتي با تلفن همراهش مشغول است. ماموران گشت به او مشكوك مي‌شوند، علت حضورش را مي‌پرسند. مهرداد به دروغ مي‌گويد عده‌اي با او و دوتن از دوستانش درگير شده‌اند و قصد خفت‌گيري از آنها را داشته‌اند. حالا هم دو تا از دوستانش در بيمارستانند، يكي از آنها به شدت مصدوم و خوني شده است. ماموران به بيمارستان كيان مي‌روند و از درگيري در پارك جمشيديه آگاه مي‌شوند.

خبر مي‌رسد يك نفر در جمشيديه كشته شده
در نزاع آن شب، يكي از كارگران به نام ناصر موسي‌زاده كشته شده است. ماموران خبردار مي‌شوند اين جوانان با درگيري و قتل جمشيديه بي‌ارتباط نيستند، پس به دست‌ها و لباس‌هاي خونين محمود شك مي‌كنند و آنها را براي بازپرسي به اداره آگاهي تهران مي‌برند و محمود به اتهام قتل عمد بازداشت مي‌شود.

يازده ماه بعد
اين‌جا دادسراي كيفري استان تهران، شعبه 74. رييس شعبه قاضي ياورزاده به اضافه مستشارانش آماده‌اند تا متهمان اين نزاع و قتل را محاكمه كنند.
مادري از صبح زود يكسره پله‌هاي دادسرا را بالا و پايين مي‌رود، اشك مي‌ريزد و لب‌هاي كبودش را مي‌گزد. مدام با دست راست محكم بردست چپ مي‌زند، از طبقه بالا سرخم مي‌كند و به پله‌ها نگاه مي‌كند تا پسرش را بياورند. اين زن مادر محمود و احمد است.
زن پي‌درپي گريه مي‌كند و از آزارهايي كه در زندان به پسر بسيار جوانش رسانده‌اند سخن مي‌گويد، از اين‌كه به پسرش تهمت زده‌اند و او تاوان كس ديگري را پس مي‌دهد. پدرمحمود گنگ و مبهم و بي‌حركت روي اولين صندلي قهوه‌اي سالن نشسته و هيچ حركتي از خود نشان نمي‌دهد. احمد با سپردن وثيقه آزاد است. خواهر و برادران محمود همراه آشنايان پشت شيشه رو به خيابان سالن ايستاده‌اند، همه منتظرند تا محمود را بياورند. از سمت پله‌ها صداي برخورد زنجير با موزاييك مي‌آيد. وقتي محمود وارد مي‌شود همه ابتدا به پاهاي او مي‌نگرند كه بسته به زنجير است. ابتدا مادر و بعد خواهر سراسيمه پايين مي‌روند و دست‌ برشانه‌ پسرك مي‌زنند و مي‌بوسندش.

تقاضاي اولياي دم مقتول
قاضي ياورزاده از ولي دم مقتول مي‌خواهد خود را معرفي كند.
”نجميه ـ ش“خانه‌دار اهل و ساكن ميانه با موهاي خاكستري كه از زير روسري زن بيرون آمده‌اند فقط چهل سال سن دارد. ما بعد از خاتمه دادگاه مي‌فهميم پس از مرگ پسر جوانش يك‌باره موهايش تغيير رنگ داده‌اند.

قاضي: شكايت خود را بيان كنيد.
-زن با ته لهجه تركي در پاسخ مي‌گويد: وا... حاج آقا پدرش كه مفقودالاثر است، تقاضاي طلاق كرده‌ام اما تنها ولي‌دم اين بچه منم.
پسر بزرگتر زن نيز در جايگاه ويژه سمت راست جلسه محاكمه ايستاده و مراقب مادرش است كه يك مرتبه از حال نرود.
آيا مدعي هستيد فرزندتان عمداً به قتل رسيده؟
-نمي‌دونم. اونجا نبودم.
به عنوان ولي‌دم براي اين آقا كه در منازعه بوده و متهم به قتل فرزند شماست چه مجازاتي مي‌خواهي؟ آيا خودتان هم تحقيقاتي انجام داده‌ايد؟
-در اين لحظه خواهر، مادر و برادر ديگر محمود كه روي صندلي‌هاي رديف آخر نشسته‌اند دست به دعا مي‌برند. صداي خواندن آيه الكرسي مادر حتي تا صندلي‌هاي جلو هم مي‌آيد. لحظه‌ها براي آنها به كندي مي‌گذرد. نفس‌ها درسينه‌ اين خانواده حبس شده است.
مادر مقتول در جواب مي‌گويد: نه، تحقيق نكردم، اما از دوستانش پرسيديم.
اين را برادر بزرگتر متهم مي‌گويد.
قاضي: چه تقاضايي داريد مادر؟
براي يك لحظه مادر محمود نفسش بند مي‌آيد گوش‌هايش را تيز مي‌كند ببينيد مادر مقتول چه مي‌گويد.
-قصاص حاج آقا.
اين را مادر مقتول مي‌گويد و مادر متهم به قتل به جاي اين‌كه بنشيند ناگهان فرو مي‌ريزد روي صندلي.
-پسرم فرزندي نداشت و تنها اولياي دم او من هستم، براي همه كساني‌كه در قتل فرزند من دست داشته‌اند تقاضاي قصاص دارم.
اما من موقع درگيري نبودم و با چشم خودم هم چيزي نديدم.
متشكرم بفرماييد بنشينيد.
صاحب رستوران به عنوان شاكي حاضر مي‌شود
شاكي: از ”محمود ـ ك“ و همراهانش كه ساعت دوازده و نيم، يك نيمه شب آمدند، مجموعه را تخريب كردند شكايت دارم.
نكته قابل توجه اين‌كه لطفعلي توده فلاح در ادامه سوال و جواب‌هاي خود به هيچ عنوان نسبت به قتل ناصر موسي‌زاده شكايتي اعلام نمي‌كند و مي‌گويد متهمان را از قبل نمي‌شناختم.
قاضي: آيا شما ديديد چه كسي به ناصر موسي‌زاده چاقوزد؟
-وقتي وارد شدم ناصر زخمي شده بود، با 110 تماس گرفتم. وقتي رفتم ناصر افتاده بود و مي‌گفت مرا به بيمارستان برسانيد.
در دست محمود چاقو ديديد؟
-نه. چاقو نديدم.
آيا ناصر موسي‌زاده كه گفت من زخمي شده‌ام و مرا به بيمارستان برسانيد، نگفت كدام يك از متهمين چاقو زده؟
-به اسم نه، چون نمي‌توانست بگويد، مي‌گفت منو زدند، با چاقو زدند.
صداي ذكر گفتن مادر متهم هنوز به گوش مي‌رسد.
اين ‌جوان‌ها زياد هم قدرتمند نيستند، شما نمي‌توانستيد داد و فريادي بزنيد و مانع ادامه دعوا شويد؟
-متاسفانه ول كن قضيه نبودند. شب دير وقت بود، همه احساس خستگي شديدي داشتيم.
كارد يا چاقويي هم از رستوران كم شد؟
خير. اما با دست يكي از متهمان را نشان مي‌دهد و مي‌گويد: با چوب و سنگ مي‌زدند. ناصر را گذاشتيم روي پتو به خاطر سنگيني و تعداد زياد پله‌ها نتوانستم بيايم پايين.
اختلاف و درگيري بين كارگران شما هم بود يا نه؟
-خوب بين كارگران اختلاف سليقه بود اما نه به اون شكلي كه منجر به قتل شود.
ناصر چه جور آدمي بود؟
-پسر خوبي بود، همه دوستش داشتند.

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1383ساعت 15:31  توسط gigi | 

پرونده تاریک "بچه پرروها" 

آنها متهم به سرقت: زورگیری و تجاوز به پسرها و دخترهایند
به گزارش خبرنگار”تپش“: سعيد 21 ساله كه چندي پيش با چند نفر از دوستانش براي تفريح به منطقه خوش آب و هوايي رفته بودند، زير بار فشار تهديد و از ترس چاقو و دشنه آنها، مورد تجاوز جنسي قرارگرفت. با شكايت سعيد بود كه پليس توانست با نشان‌هاي داده شده، اتومبيل و موتور ديگر تبهكاران اين باند را شناسايي و آنها را دستگير كند.


indoor381.jpg

آنها همه نوع كثافت‌كاري مي‌كردند؛ سرقت، آدم‌ربايي، تجاوز و ...
پرونده اين باند تبهكار با شكايت يك پسر جوان 21 ساله به نام سعيد به جريان افتاد و روز گذشته در حضور 36 نفر از شاكيان در شعبه دوم بازپرسي توسط بازپرس اصغرزاده دنبال شد.

اين باند شش نفره با زورگيري‌ اقدام به سرقت‌هاي مسلحانه و بازكردن طلا و جواهرات زنان و دختران مي‌كردند و سپس آنها را به طرز وحشتناكي مورد آزار و اذيت جنسي قرارمي‌دادند.
روز گذشته متهمان در حضور بازپرس اصغرزاده و شاكيان پرونده قرارگرفتند و به شرح جنايات پرداختند. بسياري از شاكيان در حالي كه اشك مي‌ريختند مي‌خواستند هرچه سريع‌تر از دردهاي خود سخن بگويند. در ميان 36 شاكي پرونده موجود دختري از ميان جمعيت بلند شد و با دست به يكي از متهمان اشاره كرد و گفت اين‌ها به طرز وحشتناكي مرا مورد آزار و اذيت جنسي قراردادند و تا چند روز حالم خراب بود. يكي از متهمان در ميان جمعيت گفت اين دختر با رضايت خودش سوار ماشين ما شد اما ” بازپرس اصغرزاده“ در اين لحظه گفت بهتر است دروغ نگوييد چرا كه هيچ وقت هيچ آدمي با رضايت خود نمي‌خواهد مورد آزار قراربگيرد!
گفتني‌ست در ادامه جلسه پرسش و پاسخ، متهم رديف اول در مقابل سوالات بازپرس شعبه دوم بازپرسي دادسراي جنايي تهران گفت پسري كه ادعا مي‌كند با زور به من تجاوز كرده‌اند، دروغ گفته. چرا كه اين پسر قبلاً نيز درمحله خودمان با پنج نفر ديگر رابطه داشته است!
بازپرس پرسيد چنانچه از مشكل جنسي اين پسر آگاهي داشتي چرا وي را شبانه به خانه‌ات برده‌اي؟ و متهم رديف يك پاسخ داد اين پسر عاشق ماشين‌هاي مدل بالا بود كه من سوار مي‌شدم بنابراين خودش پيشنهاد رابطه را داد.
متهم رديف اول در ادامه افزود: حالا اقرار مي‌كنم كه اشتباه كرده‌ام. اما حرف‌هاي ديگرم را به صورت ديكته شده در پرونده نوشته‌ام. آنقدر در آگاهي كتك خورده‌ا م كه فقط امضا كردم.
يكي ديگر از اين متهمان كه به سختي سنش به 20سال مي‌رسيد گفت باوركنيد آنقدر در زندان‌هاي انفرادي عذاب كشيده‌ام كه نمي‌دانم چه كار كنم.
اين پسر در ادامه رو به عكاسان كرد و گفت خسته شده‌ام. تو را به خدا اين‌قدر از من عكس نگيريد. آنقدر عكسم را در روزنامه‌ها چاپ كرده‌ايد كه همه جواني‌ام نابوده شده است. سمت چپ بدنم به طور كامل از كار افتاده و ديگر تواني ندارم. زماني كه شاكيان پرونده از شعبه دوم بازپرسي خارج شدند هنوز سر و صدا و فرياد خانواده يكي از متهمان مي‌آمد كه مي‌خواستند از هر راهي كه شده رضايت دختر شاكي را جلب كنند. آن چه در اين ميان بسيار جالب به نظر مي‌رسيد اين بود كه مادر يكي از متهمان با حالت خشم و نفرت به سمت دخترك شاكي رفت و وقتي با اشك‌هاي دختر جوان روبه‌رو شد، گفت: ببخشيد فكر كردم شما خبرنگاريد(!) تو را به خدا ببخشيد، مي‌شود رضايت بدهيد؟
مادر دختر در پاسخ به اين زن گفت اگر كسي رفتاري كثيف‌تر از رفتار حيواني با دختر خودتان هم داشت باز تقاضاي گذشت مي‌كرديد؟ مادران اغلب متهمان در جلسه حضور داشتند و با لعن و نفرين به عكاسان و خبرنگاران مي‌گفتند عكس بچه‌هاي ما را كار نكنيد. يكي از اين مادران در ادامه به عكاس ما اشاره كرد و گفت درست است پسرم خلاف كرده اما خواهر مجردش چه گناهي دارد. اگر عكس برادرش چاپ شود فردا ديگر هيچ خواستگاري برايش نمي‌آيد!
شايان ذكر است خانواده و دوستان نزديك چند نفر از افراد اين باند تبهكار به محض خروج عكاس تپش و يكي ديگر از عكاسان دنبال آنها رفتند و تهديدشان كردند كه چنانچه عكس متهمان را چاپ كنند آنان را خواهند كشت! عكاسان و خبرنگاران براي دقايقي به يكي از شعبه‌هاي بازپرسي پناه بردند اما بازپرس اصغرزاده به آنان اطمينان خاطر داد كه هيچ كس حق آسيب رساندن به آنها را ندارد. او به عكاس ما كه بيش از سايرين تهديد شده بود، گفت «سرت را بالا بگير و بدون هيچ ترسي برو، اگر حتي تنه هم به تو زدند برگرد به من بگو تا حسابشان را برسم.»

 از حمايت قاضي اصغرزاده قدرداني مي‌كند و اين حمايت را به معناي حمايت قانون از خبرنگاران و عكاسان حوادث مي‌داند كه با نيت خداپسندانه و در جهت آگاهي جامعه، اطلاع رساني مي‌كنند

2 نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1383ساعت 16:32  توسط gigi | 

«بلانك» دختر وحشي

«بلانك» دختر وحشي

 

«ممي‌لا بلانك» نخستين بار در دهكده «سونگي» واقع در فرانسه ديده شد. در يكي از، بعد ازظهرهاي ماه سپتامبر سال 1731، او در حالي كه گرزي در دست داشت، براي نوشيدن آب از جنگل بيرون آمد. هنگامي كه روستاييان وحشت زده، براي دفاع از خود سگ نگهباني رابه سمت او فرستادند، او بي‌درنگ با گرز ضربه‌اي به سر سگ وارد كرد و در يك دم حيوان را كشت.


سپس به علامت شادماني در بالاي سر آن شروع به جست‌وخيز كرد. پس از آن به بالاي درختي پريد و همان‌جا به خواب رفت.
روستاييان اين مسئله را به «وايكانت اپينوي» اطلاع دادند و او از آنها خواست، كه اين كودك را بگيرند. روستاييان، كه مي‌دانستند «بلانك» براي نوشيدن آب به دهكده آمده، سطل آبي را در پايين درختي كه او بالاي آن خوابيده بود، قراردادند.
همان‌طور كه آنها پيش‌بيني كرده بودند، او از درخت پايين آمد و آب نوشيد. اما پيش از آن‌كه كسي بتواند اقدامي كند، مجدداً به بالاي درخت پريد.
در اين ميان يكي از زنان روستايي، به همراه فرزندش به زير درخت آمد، تا شايد دخترك كمتر احساس وحشت كند. او به «بلانك» لبخندي زد و مقداري ماهي و سبزي به سمت او گرفت.
اما «بلانك» با وجود گرسنگي آشكارش، تا نيمه‌هاي درخت پايين آمد و دوباره از ترس به بالا رفت. با اين حال زن روستايي به كار خود ادامه داد و سرانجام موفق شد، تا دخترك را به زير درخت بكشاند. همچنان كه «بلانك» براي گرفتن غذا به زن نزديك مي‌شد، گروهي از مردان كه در آن نزديكي كمين كرده‌ بودند، به او حمله كرده و او را گرفتند.
آنها او را به آشپزخانه محل اقامت «وايكانت اپينوي» بردند. در آنجا سرآشپز مشغول آماده كردن شام بود كه ناگهان «بلانك» به سمت لاشه‌هاي پرندگان بر روي ميز حمله كرد، يكي را برداشت و شروع به دريدن آن كرد. هنگامي كه «اپينوي» وارد آشپزخانه شد و اين صحنه را ديد، از سرآشپز خواست تا خرگوش پوست نكنده‌اي را به او بدهد. دخترك فوراً خرگوش را پوست كند و آن را با ولع خورد. روستاييان از او سوالاتي پرسيدند، ولي او زبان فرانسه نمي‌دانست. او تنها قادر بود از طريق جيغ و فرياد با ديگران ارتباط برقراركند. ابتدا همه تصور مي‌‌كردند كه اين دخترك يك سياهپوست است، ولي پس از چندين بار حمام شدن، متوجه شدندكه او رنگ شده است و در اصل يك سفيدپوست با چشماني آبي است. سن او نيز حدود 9 يا 10 سال بود. معاينات بيشتر نشان دادند كه فرم دست‌هاي او اندكي عجيب است. او انگشتاني بزرگ داشت كه بعدها آنها را به بالارفتن از درخت و گرفتن شاخه‌ها مربوط كردند.
او هيچ كفش و پوششي براي پاهايش نداشت. لباس كهنه او هم از پوست حيوانات بود. او همچنين يك تكه برگ كدو، همانند كلاه بر روي سرش قرارداده بود. برگردن او گردنبندي آويخته شده بود و كيسه‌اي نيز به لباس پوستي او دوخته شده بود كه در داخل آن يك گرز و يك چاقو قرارداشت.
«وايكانت» مسووليت نگهداري از «بلانك» را به يك چوپان سپرد. ولي او چند بار سعي كرد فراركند. او به جاي تختخواب بر روي زمين مي‌خوابيد. گوشت و غذاي پخته حال او را به هم مي‌زد. حدسيات زيادي درباره اصليت او بود، ولي هيچ‌كس مطمئن نبود كه او به راستي از كجا آمده است.

2 نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1383ساعت 16:31  توسط gigi | 

کدام قربانی اند؟!

مستندنگاری قتل کودک 35 روزه توسط پدر
چند روز قبل دادگاه پدر 19 ساله‌اي كه فرزند 35 روزه خود را پس از سوزاندن با سيگار، به زمين كوبيده و كشته بود، برگزار شد. اين اتفاق در روستاي رحيم آباد از توابع شهرستان رودسر اتفاق افتاده و با توجه به حساسيت موضوع، پرونده به دادگاه ويژه رشت (شعبه 10) ارسال گرديد تا در اسرع وقت و با دقت كافي مورد بررسي قرارگيرد و پيگيري به صورت فوق‌العاده انجام شود.


photo by: M.Salehi

هنگامي كه به پزشكي قانوني براي تهيه عكس از جسد رفته بوديم براي اولين بار با سجاد شيرعليزاده (متهم) در محل پزشكي قانوني برخورديم. كميسيون پزشكي براي بررسي وضعيت رواني و روحي وي تشكيل شده بود تا موضوع از نظر پزشكي نيز تحت بررسي عميق قرارگيرد و معين شود كه آيا سجاد دچار جنون بوده است يا خير.
پس از حدود 20 دقيقه كميسيون پزشكي به پايان رسيد و متهم را به بازداشتگاه منتقل كردند.
يكي از اعضاي حاضر در كميسيون پزشكي سجاد كه خواست نامش فاش نشود گفت: متهم داراي افسردگي مي‌باشد ولي اين افسردگي رافع مسئوليت نيست و جنون تلقي نمي‌شود و عواقب كيفري قضيه پابرجاست. متهم در دوران كودكي مشكلات فراواني داشته و ضربه‌هاي زيادي را تحمل نموده است و نابساماني خانوادگي و طردشدن از اجتماع از عوامل مؤثر بر روحيه اين فرد بوده است كه سبب كم طاقتي و عدم تحمل كافي براي حل مشكلات و برخورد با سختي‌هاي زندگي را موجب شده است. كميسيون پيشنهاد كرده كه متهم در يكي از بيمارستان‌هاي رواني بستري شود.


گفت‌وگوي اول با سجاد؛لطفاً كمكم كنيد

خود را معرفي كنيد؟
-سجاد شيرعليزاده 19 ساله ساكن روستاي فبيل سرا.
«مرا نجات دهيد، لطفاً مرا از اين‌جا نجات دهيد»
اين‌ها اولين جملات متهم مي‌باشند بعد مي‌گويد 8 ماهه بودم كه پدرم فوت كرد. تا 2 سال پيش، مادرم با من زندگي مي‌كرد ولي وقتي ازدواج كرد من تنها شدم، حدود دو سال پيش كاملاً تنها زندگي مي‌كردم. هيچ‌كس نبود كه براي من غذا درست كند يا مرا از تنهايي نجات دهد. نه برادري دارم و نه خواهري و نه هيچ فاميلي كه به فكر من باشد. يك آدم كاملاً تنها كه حتي تصورش براي شما مشكل است. من هنوز بچه بودم كه فهميدم بايد تنها زندگي كنم. دوستان ناباب مرا كه طعمه مناسبي براي آنها بودم گرفتار نمودند و مرا معتاد به موادمخدر كردند. ازكودكي كارگر مردم بودم و كارهاي مختلفي انجام مي‌دادم. محصولات باغ‌ها را مي‌چيدم يا كارهاي ساختماني انجام مي‌دادم. چند سالي بود كه حسرت خوردن غذاي گرم و آماده را داشتم. بارها در تنهايي خودم گريه كردم، هيچ‌وقت نفهميدم براي چي من بايد اين‌ همه سختي را تحمل كنم و چرا بايد با اين مشقت زندگي كنم. از پدرم زميني به من به ارث رسيد كه آن را فروختم و خرج عروسي خودم كردم. پدر همسرم با اين ازدواج مخالف بود و فاميل‌هاي پدرم با حضور مادرم در مجلس عروسي مخالف بودند چون او مجدداً ازدواج كرده بود. با وجود مشكلات فراوان با دخترخاله‌ام ازدواج كردم و تازه از اين زمان بود كه معني محبت را فهميدم و احساس كردم به غير از كار و خوردن و خوابيدن چيزهاي ديگري هم در زندگي وجود دارد. همسرم به من محبت را هديه داد چيزي كه تا اين لحظه از زندگيم فقط از مريم به دست آوردم. ولي مشكلات زياد اقتصادي ونداشتن پول كافي زندگي را برما سخت كرده بود ولي به دليل علاقه‌اي كه به هم داشتيم تحمل كردم. يكي از روزها براي نداشتن برنج و غذاي خوراكي با همسرم دعوا كردم در اين لحظه بچه داد و فرياد كرد واعصاب مرا داغون نمود. در يك لحظه نمي‌دانم چي شد كه با سيگار بچه را سوزاندم و او را به زمين پرتاب كردم. دست خودم نبود، اشتباه كردم و بايد جزاي آن‌را پس بدهم.
در مورد آثار سوختگي توضيح بده؟
-اين‌ها كار من بود در آن لحظه فكركردم بچه من نيست و فكر كردم كه عروسك است و مجسمه مي‌باشد. و هيچ احساسي نسبت به او نداشتم.
به نظر خودت مهم‌ترين دليل اين حادثه چي بود؟
-فقر مالي و اعتياد.
آيا همسرت را هم كتك مي‌زدي؟
-يك يا دو بار چون همسرم را خيلي دوست دارم او را كتك نمي‌زدم.(!)
از سازمان دفاع از قربانيان خشونت چه تقاضايي داري؟
-زن من تنهاست. يك زن تنها چطور بايد زندگي كند به من كمك كنيد، من اشتباه كردم ولي شما به همسرم كمك كنيد و او را تنها نگذاريد. مي‌خواهم از استان گيلان بروم. ديگر نمي‌توانم اين‌جا زندگي كنم.
آيا براي بچه‌ات دلت تنگ نشده است؟
-بچه‌ام هيچ گناهي نداشت.
آيا مي‌خواهي باز هم بچه داشته باشي؟
-فعلاً نه. اميدوارم كه بهبود پيداكنم و بعد بچه‌دار شوم. اول بايد سيگار و ترياك را ترك كنم و بعد صاحب بچه بشوم.
هركس معتاد بشه، هر نوع گرفتاري و مشكل براي او به وجود مي‌آيد. از همه جوانان و زوج‌هاي جوان خواهش مي‌كنم كه از اعتياد حتي سيگار فاصله بگيرند. اعتياد خطر خيلي جدي و مهمي است.
آيا همسرت از تو شكايت كرده است؟
-خير. الان خانه پدرش است.
همسرم به من گفت مرا مي‌بخشد ولي قانون مرا نمي‌بخشد.
آيا همسرت دوباره با تو زندگي مي‌كند؟
-او مرا خيلي دوست دارد من هم همين‌طور و اگر ترك كنم و خوب شوم و تحت مداوا قراربگيرم مرا مي‌بخشد و با من زندگي مي‌كند.
فكر مي‌كني چه سرنوشتي داري؟
-هيچ اطلاعي از سرنوشت خودم ندارم.
ولي فكر مي‌كنم پنج يا شش ماه ديگر به خانه برگردم. من حاضرم اعدام شوم ولي پنج يا شش سال در زندان نمانم چون نمي‌توانم تحمل كنم. سرنوشت من به قاضي بستگي دارد و او مي‌تواند تأثيرگذار باشد.
وقتي تو اين ‌كار را كردي همسرت كجا بود؟
-بيرون بود و خانه نبود و هيچ دخالتي در موضوع نداشت.
آيا سابقه محكوميت كيفري داري؟
-نه، ندارم.
چرا ازدواج كردي؟
-چون تنهاي تنها هستم. هيچ‌كس را ندارم. من الان ناراحت زندان نيستم فقط نگران همسرم هستم. لطفاً مراقب همسرم باشيد. اگر مرا از زنم جدا كنند من خود را مي‌كشم و آنقدر سرخودم را به ديوار مي‌زنم تا 1000 تكه شود نبايد مرا از همسرم جدا كنيد.
اگر جاي قاضي بودي چه حكمي مي‌دادي؟
دو يا سه سال زندان.
حرف آخر
هيچ كس نبود مرا راهنمايي كند، مردم ديگر به من اعتماد ندارند. ديگر كسي به من جنس نسيه نمي‌دهد. بايد از اين شهر بروم تا بتوانم زندگي كنم. من ناراحتي روحي دارم حتي خودم را چند بار با چاقو زده‌ام و اصلاً در حالت عادي نبوده‌ام. لطفاً كمكم كنيد.

پس از مصاحبه با سجاد به نزد قاضي پرونده رفتيم تا با ايشان هم درخصوص چگونگي و روند پيگيري پرونده مذاكراتي داشته باشيم.
تا اين لحظه متأسفانه هيچ كدام از بستگان كودك و حتي همسر متهم به دليل عدم وسع مالي در پرداخت كرايه ماشين براي آمدن به محل دادگاه و ملاقات با متهم در محل حضور نداشته و امكان برقراري ارتباط با آنها ميسر نبود.

2 نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1383ساعت 16:30  توسط gigi |