|
|
|
|
افسانه نوروزی؛افسانه حوادث ایرانگزارش تصويری -
ساعت پنج و پانزده دقیقه ، مهدیه ناگهان جیغ می کشد "مادر" و مگر دیگر کسی جلودار اوست. می خواهد از بین دو مامور یشمی پوش عبور کند. آنها نیز می خواهند مانع او شوند. اما مگر می شود؟ مهدیه دختر افسانه نوروزی است خبر را همه ایران دیگر می دانند. او سرانجام پس از سالها ماندن در زندان و رفتن روی جلد نشریان حوادثی ، جنجال به پا کرد و سرانجام از زندان به خانه بازگشت. "هنوز دستانم می لرزد. سرگیجه دارم. باورم نمی شه آزاد شده باشم. فکر می کردم برای محاکمه مجدد به کیش برگردانده می شودم. نمی دانستم قرار است آزاد شوم. قاصی عباسی گفت پول دیه را به حساب ریخته اند و مادر بهزاد رضایت داده است." افسانه نوروزی با چادر مشکی ، میان اعضای خانواده محاصره می شود. اما مگر خبرنگاران دست از سر او بر می دارند. می پرسند و او پاسخ می دهد. چرا پاسخ ندهد. تقریباهمه آزادی خود را باید مرهون حمایت خبرنگاران حوادث بداند هرچند آنها هم از سوژه او به نوایی رسیده باشند. می گوید:"وقتی قاضی گفت دستنبد را از دستش درآورید فکر می کردم خوابم. نامه آزادی را چند بار خواندم اما باز باورش سخت بود. دادم به مامورم و گفتم برایم بخوان. مثل این که بیسواد شده بودم فکر می کردم کلمات اشتباه می خوانم و ..."
عکسهای بالا ، آخرین عکسهای افسانه در نشریات می تواند باشد. شاید! |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه پنجم اسفند 1383ساعت 17:11  توسط gigi |
|
||
|
|
همدستي راننده با پيرزن براي فريب دختران جوان |
|
همدستي راننده با پيرزن براي فريب دختران جوانسارا با آنكه 21 سال بيشتر نداشت اما پخته و شمرده سخن ميگفت. هرچند در لابهلاي حرفهايش حالت عصبي و استرس موج ميزد. گاه به نقطهاي خيره ميشد و اشك ميريخت و گاه با نااميدي آهي ميكشيد. نميدانست احقاق حق از طريق قانون درست است و يا حفظ آبروي بربادرفتهاش. قلم و كاغذم كه نشان از صفحه حوادث داشت باعث شد لبخندي مصنوعي و تلخ برلبانش نقش ببندد. «مطالعه صفحه حوادث روزنامهها بود كه ترس از آدمهاي دور و بر كه نميشناختمشان را در وجودم ميريخت. لبخند هيچ فردي را دوستانه نميديدم. با دقت و وسواس سعي ميكردم خود را از خطرات دور كنم. احتياط جزيي از وجودم بود. هرگز تصور نميكردم كه حادثهاي هم گريبانگير من شود.» با صدايي حبس شده گفت: به خاطر شرايط كاريام شبها ديروقت به خانه ميرسيدم. از ترس آنكه مبادا مشكلي برايم پيش آيد فقط از وسايل نقليه عمومي استفاده ميكردم. خواب و خوراكم شده بود، آگاهي يافتن و دنبال كردن اخبار حوادث. ديگر به چشمهايم هم اعتماد نداشتم. هر راننده تاكسي را ميديدم بياختيار به ياد خفاش شب ميافتادم. چندي پيش صبح زود براي آن كه به موقع به دانشگاه برسم مجبور شدم از تاكسي استفاده كنم. هوا سرد و گرگ و ميش بود. چند تاكسي از كنارم گذشتند، اما مسيرم با آنها يكي نبود. با خود گفتم كه بايد حسابي حواسم را جمع كنم. قبل از آن كه مسيرم را بگويم به چهره رانندگان نگاه ميكردم و بعد توجهام به مسافران جلب ميشد. همه چيز را ميسنجيدم. |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه پنجم اسفند 1383ساعت 17:6  توسط gigi |
|
||
|
|
آرزوي آغوش مادر |
|
آرزوي آغوش مادر«الهام» بين دخترهاي مركز از همه شيطانتر و شرورتر است. به قول خودش «همه از من حساب ميبرند.» البته به نسبت سن و سال هايي كه از دخترها سراغ داريم، به نظر ميرسد بزرگتر از بقيه هم باشد. نوزده ساله است و مشغول مشاجره با مددكار. اين جور كه از ظاهر امر پيداست. پنجشنبه شب سالگرد فوت پدرش بوده و الهام مي خواهد به «بهشتزهرا» برود. اما مددكار رفتن الهام را خلاف مقررات بهزيستي ميداند. ميگويد: «الهام جان تو را ظرف يكي دو روز آينده به يكي از مراكز دائم منتقل ميكنيم، از آنجا خودشان تو را هرجا كه بخواهي ميبرند.» خوب، پس من ديگه سوال نميكنم. تو خودت تعريف كن. |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1383ساعت 17:9  توسط gigi |
|
||
|
|
عکسهای مربوط به مطلب کدام قربانیند؟ |
|
مستند نگاری قتل کودک 35 روزه توسط پدرگزارش تصويری -
عکسهای مربوط به مطلب کدام قربانیند؟
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم بهمن 1383ساعت 17:15  توسط gigi |
|
||
|
|
قتل با دستمال يزدي |
|
قتل با دستمال يزديقاتل: زودتر اعدامم كنيد گزارش قتل تقاضاي اولياي دم چه بود؟ اظهارات متهم در دادگاه عكاس «تپش» در اين لحظه تند تند عكس ميگيرد، و متهم با اعتراض رو به قاضي ميكند و ميگويد اگر دوباره از من عكس بگيرند ديگر حرفي نميزنم و قول ميدهم نفر دومي كه خواهم كشت همين پسره باشه. آخرين دفاع دفاع وكيل تسخيري متهم |
||
|
2
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم بهمن 1383ساعت 17:9  توسط gigi |
|
||
|
|
پولهاي گمشده كجاست؟ |
|
|
|
|||
|
2
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم بهمن 1383ساعت 17:4  توسط gigi |
|
|||
|
|
جنايتكاري كه دادستان شد |
|
||||
جنايتكاري كه دادستان شد
|
||||||
|
2
نوشته شده در جمعه بیست و سوم بهمن 1383ساعت 17:1  توسط gigi |
|
||||||
|
|
قوه ادراك ماوراي حواس طبيعي يا ESP |
|
قوه ادراك ماوراي حواس طبيعي يا ESPتقريباً يك دهه از زماني كه كوداباكس « خدابخش» را ملاقات كرده بودم ميگذشت. دوره تحصيلم در كالج را به پايان رسانيده و پس از مدت چند سال به مقام مديريت مهندسي زمين در يكي از كمپانيهاي معروف و خوشنام «نيويورك سيتي» رسيدم. كمپاني ما در حال توسعه بود و ما نيازمند عدهاي مهندس زمين بوديم. در سال 1966 يك آگهي استخدام براي جذب داوطلبان چاپ كرديم. در طول يك هفته حدود يك دوجين تقاضاي كار دريافت كردم. از ميان اين نامهها، تنها يك نامه بود كه به لحاظ نوع و همچنين محتوا بسيار ويژه به نظر ميرسيد. اين نامه از آقاي «راكش پاندي» بود. ليست مهارتهاي آقاي «پاندي» مرا به شدت مجذوب خود كرد. تخصصهاي او شامل: خلباني، مهندسي برق، رقص، مخترع، مفتخر به سه بار دريافت «جايزه دانش عمومي هند» ، دونده، مدير و صاحب سابق يك كارخانه توليدي بودند. جالبترين قسمت نامه او جايي بود كه او ادعا كرده بود كه داراي قوه ادراك ماوراي احساس معمولي است. |
||
|
2
نوشته شده در جمعه بیست و سوم بهمن 1383ساعت 11:28  توسط gigi |
|
||
