تبليغاتX
حوادث
حوادث
خواندنی خبر حوادث

من از بیجه بهترم

من از بیجه بهترم

باز هم تعرض به دختر دبستانی در منطقه یک آموزش و پرورش
دختر بچه آرام و سربه زير 9 ساله‌اي به نام ياسمن چند روز پيش هنگام رفتن به مدرسه و عبور از خيابان با پسر جوان چشم زاغي روبه رو شد. پسر نزديكش رفت. ابتدا با مهرباني با ياسمن حرف زد و بعد دستش را گرفت و به بهانه كمك براي عبور از يخ وبرف خيابان او را به زيرزمين متروكي در همان اطراف دربند- محل تحصيل دخترك- كشاند و او را مورد آزار و اذيت شديد جنسي قراردارد.


عکس از محسن صالحی

حادثه مشابه براي چند دختر و پسر خردسال ديگر نيز پيش آمد، تعدادي از خانواده‌ها ماموران كلانتري قائم دربند تجريش را در جريان فاجعه پيش آمده قراردادند. اما از آن جايي كه شاكي‌ها افراد خردسال بودند نمي‌توانستند مشخصات خوب وكاملي از فرد آزار دهنده در اختيار پليس قراردهند. كودكان تنها مي‌گفتند پسر جوان قد بلند چشم‌هاي زاغي داشت. با شكايت خانواده ياسمن و چند مورد مشابه، رييس پايگاه يكم پليس امنيت عمومي تجربي موضوع را به سرعت تحت رسيدگي قرارداد.
«سرهنگ حمدا... علي آبادي» ماموراني را با لباس مبدل و شخصي را نيز به عنوان طعمه‌ در اطراف مدارس مورد نظر قرارداد. عمليات پليسي گسترده‌اي براي دستگيري اين پسر جوان آغاز شد و پس از دستگيري چهار پنج نفر كه مظنون بودند، سرانجام بچه‌ها مظنون اصلي را شناسايي كردند.

نحوه دستگيري

به گفته سرهنگ علي‌آبادي آخرين شاكي بچه 12 ساله‌اي بود كه توانست مشخصات دقيق‌تري به ماموران بدهد و سرانجام سه شنبه هفته گذشته ساعت 9صبح آرش 27 ساله در حالي كه بچه‌هاي يكي از مدرسه‌هاي حوالي تجريش را زير نظر داشت، دستگير شد.
اين پسر در بازجويي اوليه منكر اعمال خود شد اما يكي از بچه‌ها به محض ديدن وي در حضور ماموران به آغوش مادر خود پريد و با ترس گفت: «مامان همين بود! »
متهم توسط شاكي‌هاي ديگر نيز شناخته شد و درنهايت لب به اعتراف گشود. همچنين دربازجويي‌هاي بدني انجام شده از مجرم يك اسلحه قلابي و يك گاز اشك‌آور به دست آمد.
بازجويي‌ها نشان دادند مجرم دستگير شده دو سال پيش به همين جرم- تعرض جنسي به كودكان- دستگير و به 2 سال حبس و 7ماه تبعيد به اردبيل محكوم شده بود.
اين مجرم وقتي از زندان آزاد شد دوباره كار خود را شروع كرد و براي انجام كارهاي حيواني خود نسبت به كودكان بي‌گناه به مجتمع‌هاي واقع در شهرك شهيدمحلاتي و باغ‌هاي اطراف مي‌رفت.
«تپش» با اين مجرم گفت‌وگويي انجام داد كه نظر شما را به آن جلب مي‌كنيم. نكته قابل توجه ‌اين كه متهم با آرامش به سوالات جواب داد. آرامشي كه عجيب بود!
تپش: كجا به دنيا آمده ورشد كردي؟
تهران به دنيا آمده‌ام و اهل شميران هستم.
تپش: خودت مي‌گويي در كودكي مورد تجاوز قرارگرفته‌اي و آزار جنسي ديده‌اي پس چرا راضي شدي كودكان را مورد آزار قراردهي؟
من مريض بودم همه هم اين را مي‌دانستند.
تپش: بچه‌هاي هنگام آزار چه كار مي‌كردند؟
التماس مي‌كردند.
تپش: پس چطور بازهم راضي مي‌شدي اين جنايت را انجام دهي؟
بعد از پايان كار پشيمان مي‌شدم!
تپش: اما باز هم كار كثيفت را تكرار مي‌كردي، اگر آدم پشيمان باشد ديگر كارش را تكرارنمي‌كند، درست است؟
آرش با چشمان سبز تيره و در نهايت آرامش و خونسردي نگاه مي‌كند، بي‌آن‌كه به اين پاسخ ما جواب دهد.
تپش: خودت در چه سني مورد آزار قرارگرفته‌اي؟
ده يازده سالگي.
تپش: توسط چه كسي و چند بار؟
توسط يكي از همسايه‌ها و دو سه بار.
تپش: زمان تبعيد در اردبيل هم به كودكي آزار رساندي؟
نه!
تپش: تو كه گفته‌اي هر وقت درمانت قطع مي‌شده. دوست داشتي به كودكان آزار برساني تا راحت شوي! پس چطور 7ماه در تبعيد بوده‌اي و به هيچ كودكي آزار نرسانده‌اي؟
وقتي در زندان بودم تحت نظر پزشك دارو مصرف مي‌كردم. قاضي «شعبه 503» الهيه به زندان اردبيل نامه فرستاده و گفته بودند داروهايم را بدهند.
تپش: چقدر درس خوانده‌اي؟
ديپلم دارم.
تپش: چه ديپلمي؟
با اكراه مي‌گويد، «ديپلم رياضي»
تپش: پس آدم كودني نيستي و حتي مي‌شود گفت باهوش هم هستي؟ رفوزه يا تجديد هم شده بودي؟
درسم بد نبود. در هيچ درسي هم نيفتاده بودم.
تپش: درباره خانواده‌ات برايمان بگو؟
دو سه سال پيش مادرم از پدر معتادم طلاق گرفت. خودش به خانه مردم مي‌رفت و كارگري مي‌كرد. سه تا بچه بوديم. دو برادر و يك خواهر.
تپش: پدرت را دوست داشتي؟
نه!
تپش: چرا؟
چون هميشه با زنجير پاي من و خواهر و برادرم را مي‌بست و هميشه هم توي سرم مي‌زد. محكم مي‌زد.
تپش:مادرت چطور؟
هميشه مي‌سوخت و مي‌ساخت.
تپش: هيچ وقت به ادامه تحصيل هم فكر مي‌كردي؟
بعضي وقت‌ها.
تپش: خودت نامزد يا دوستي داشتي؟
سري به زير مي‌اندازد و آرام مي‌گويد «بله داشتم دو سال پيش.»
تپش: مگه الان نيست؟
نه.
تپش: چرا؟
نمي‌خوام جواب اين سوال را بدم.
تپش: خودت ادعا مي‌كني بيماري رواني داري. آيا دختري كه با او دوست بودي نيز از بيماري‌ات خبرداشت؟
نه!
تپش: خانواده‌ات چطور؟
همه مي‌دانستند.
تپش: برايت كاري هم انجام دادند؟
پدرم كه اصلاً از ما خبرنداشت اما مادرم كمك مي‌كرد. به دارو و درمانم مي‌رسيد و پيش دكتر روان‌پزشك مي‌برد.
تپش: الان مادرت كجاست؟
سركار.
تپش:كجا كار مي‌كند؟
خانه مردم.
تپش: با چه حيله‌اي بچه‌ها را به ناكجا آباد روحي و رواني مي‌كشاندي، اصلاً به صداي عجز و ناله‌شان هم گوش مي‌كردي، با خود انديشيدي با اين كارت يك عمر زندگي طفلان معصوم را سياه و برباد رفته ساخته‌اي؟ نگفتي شايد آنها هم وقتي بزرگ شدند به قول تو عقده‌اي شوند و كارتو را ادامه دهند؟
حيله‌اي در كار نبود. حرف خاصي هم نمي‌زدم.
تپش: پس بچه‌ها احمق بودند؟
نه، ولي حرفم را باور مي‌كردند.
تپش:دقيقاً مي‌داني تعداد بچه‌ها چند نفر است؟
زياد نيستند شايد دو سه نفر.

2 نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1383ساعت 11:25  توسط gigi |