تبليغاتX
حوادث
حوادث
خواندنی خبر حوادث

خريد طلاي عروسي و خودكشي دختر جوان

نمي‌دانست بايد از حكم صادره خوشحال باشد يا آن‌كه به خاطر سرنوشت تلخ‌اش اشك بريزد. بغض خرچنگ شده بود به گلويش چنگ مي‌زد. مرز بين شادي و غم‌گم بود و نيستي برپيكر مردانه‌اش سنگيني مي‌كرد.


امير با گوشه چشم در حالي كه شرم در نگاهش موج مي‌زد به صورت خيس مادر فاطمه خيره شد. تلاقي نگاه آنها بر سنگيني فضا افزود. همه مي‌دانستند كه اين آخرين نگاه است و من هم مي‌دانستم آن لحظه آخرين فرصت براي صحبت كردن با متهمي است كه بي‌گناهي‌اش ثابت شده است.
به محض آن‌كه با قلم و كاغذ پيش رويش ظاهر شدم پيش از آن‌كه چيزي بگويم گفت: خبرنگاري؟ بنويس. بنويس كه من با عزيزترين‌ام چه كردم. به خاطر يك لجبازي بچه‌گانه و احمقانه همه هستي‌ام را از دست دادم.
بغض بر او چيره شد. ديگرتوان كنترل اشك‌هايش را نداشت. به سختي مي‌توانستم كلمات بريده بريده او را بشنوم:
«من و فاطمه چهارسال دوست بوديم. انگار كه يك عمر با او زندگي كردم. او همدمم بود. روزي را به ياد نمي‌آوردم كه ما با هم دعوا كرده و از دست هم ناراحت شده باشيم. دوري از هم ديگر طاقت ما را بريده بود. چندي پيش تصميم گرفتم كه به خواستگاري‌اش بروم. او هم قبول كرد كه همسري نه چندان پولدار داشته باشد.
روز خواستگاري همه چيز خوب پيش رفت. پدر و مادر فاطمه مخالفتي با اين ازدواج نكردند و خانواده من هم با ديدن فاطمه گفتند كه او مي‌تواند همسر مناسبي برايم باشد. فاطمه از من مهريه زيادي نخواست. مهريه او تنها 140 سكه طلا و يك جلد كلام‌ا... مجيد بود. خانواده من خواستندكه بلافاصله صيغه محرميت بين ما جاري شود تا بتوانيم به راحتي تا زمان عقد و عروسي با هم رفت و آمد كنيم.
پس از چند هفته قرار شد كه من و فاطمه براي خريد عروسي به بازار برويم. او مخالف آن بود كه خانواده خودش و من همراهمان بيايند. بنابراين تنهايي براي خريد سرويس طلا به بازار رفتيم. چند ساعت بي‌هدف در بازار چرخ مي‌زديم. خيلي خسته و عصباني بودم. هر سرويسي كه به او نشان مي‌دادم عيبي رويش مي‌گذاشت و بي‌توجه به سراغ مغازه بعدي مي‌رفت. ديگر كلافه شده بودم. چند بار از او خواستم كه به خانه برگرديم و روزي ديگر براي خريد بياييم اما او پايش را در يك كفش كرده بود كه حتماً بايد امروز خريد كنيم. سرش داد زدم كه خسته شده‌ام . ناگهان چهره‌اش از عصبانيت سرخ شد و گفت كه همه فهميدند. تو حق نداشتي با صداي بلند با من حرف بزني.
به او گفتم كه چند دفعه خواستم برگرديم اما تو اصلاً به من توجهي نداشتي، گويا كاملاً من را فراموش كرده و محو زيبايي طلا و جواهرات بودي. با لحن خيلي بدي به من گفت اگر پول داشتم خيلي سريع خريد مي‌كردم. اما چون پولم كافي نيست من نمي‌توانم آنچه كه دوست دارم بخرم. من هم به او گفتم كه مجبور نيست با من ازدواج كند و مي‌تواند زن مردي شود كه به جاي يك سرويس، كل بازار را برايش بخرد. اصلا‌ً باورش نمي‌شد كه من چنين حرف‌هايي به او بگويم. افتاده بودم روي دنده لج. نمي‌دانم چرا اين قدر كلافه شده بودم. با ناراحتي و بدون آن كه حتي نگاهش كنم او را دربازار تك و تنها رها كردم و به خانه بازگشتم. اما بعد به سرعت پشيمان شده بودم. تمام روز پيش خود فكر مي‌كردم كه با چه بهانه‌اي به او زنگ بزنم. آخر من هم مقصر بودم چون حق نداشتم يك دختر جوان را در بازار رها كنم و برگردم. از طرفي غرورم اجازه نمي‌داد حرف‌هاي زشت فاطمه را ناديده بگيرم.
سرانجام تصميم گرفتم كه به او زنگ بزنم. نمي‌دانم چرا دوباره فكر كردم بگويم حلقه نامزدي را پس بياورد. غرور بود. لجبازي يا شيطان نمي‌دانم. پيش خود فكر مي‌كردم كه او هم حتماً متوجه اشتباهش شده و هنگامي كه من با او تماس بگيرم با يك عذرخواهي همه چيز تمام مي‌شود. اما فكرم اشتباه بود. وقتي پيشنهاد دادم كه همه چيز تمام شود او بلافاصله از سرلجبازي قبول كرد. انگار دنيا برسرم خراب شده بود، نمي‌دانستم چه كنم. مجبور بودم گوشي را بگذارم و به دنبال راه حلي ديگر باشم.
در فكر فرورفته بودم كه ناگهان تلفن زنگ زد. از خوشحالي بال درآوردم. وقتي گوشي را برداشتم، صداي مادر فاطمه را شنيدم. حتي فكرش را هم نمي‌كردم كه او مساله را جدي گرفته باشد و حرف‌هاي من را به مادرش گفته باشد

2 نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1383ساعت 11:35  توسط gigi |