تبليغاتX
حوادث
حوادث
خواندنی خبر حوادث

به خاطر قلب مادر

به خاطر قلب مادر

صداي جلنگ جلنگ زنجير به دست و پاي وحيد، سكوت راهروي تنگ و باريك دادگاه جنايي را شكست. همه نگاه‌ها به پسر 18 ساله افغاني ختم مي‌شد.
ناله و نفرين پيرزني كه پشت سر او طول راهرو را زير پا مي‌گذاشت، با صداي زنجيرها درهم مي‌آميخت و فضا را متشنج‌تر مي‌كرد. پس از ورود به اتاق كوچك و سرد دادگاه هياهو و تشنج در پس گوش ماند و سكوتي مصنوعي و ناپايدار حاكم شد.


مادر وحيد كه ساعت‌ها چشم به راه بود به محض ورود او مانند فنري از جا جهيد. آرام و بي‌صدا به سمت تنها پسرش آمد. گويا برلبانش قفل زده بودندكه با اشك سخن مي‌گفت. پيرزن نفرين گو كه حالا مي‌دانم نامش زهرا است و پيري و ناتواني بر وجودش چنگ مي‌زد با ديدن چهره شكسته و غمگين مادر وحيد سكوت اختيار كرد. او هم، ديگر به جاي ناله و نفرين اشك مي‌ريخت. وحيد بدون آن كه زاويه ديدش را تغييردهد و به مادر نگاهي بكند به سمت جايگاه اتهام رفت.
بدون جلب توجه و آرام به او نزديك شدم و در كنارش نشستم. با گوشه چشم نگاهي به من و قلم و كاغذم انداخت. از او پرسيدم جرمت چيست؟ با آرامشي خاص گفت: قتل.
و بعد كه قاضي اجازه داد و خودش نيز راضي شد، دنباله سوالاتم را پرسيدم:
-چه كسي را كشتي؟
يك پير مرد 85 ساله را.
-چرا؟
چه فرقي داشت. او كه يك پايش لب گور بود. اگر من هم نمي‌كشتمش خودش مي‌مرد.
-چه اتفاقي افتاد كه او را كشتي؟
محمد و زهرا يك باغ ميوه در كن داشتند. من هر روز به خانه آنها مي‌رفتم تا از آن پيرمرد و پيرزن ميوه بخرم و براي فروش به بازار ببرم. ديگر خانه آنها را مثل كف دست مي‌شناختم.
چندين مرتبه ديده بودم كه محمد پول‌هايش را داخل يك جعبه بزرگ چوبي قرار مي‌دهد.
هرشب به آن پول فكر مي‌كردم. شايد براي شما چند ميليون تومان هم پول نباشد اما براي افرادي مثل من چند هزارتومان هم مبلغي دست نيافتني است.خيلي از شب‌ها گرسنه مي‌خوابيديم. من و پدر و مادرم در يك اتاق اجاره‌اي در شهر ري زندگي مي‌كنيم. اتاقي كه سقفش صدها سوراخ دارد و زمستان‌ها به خاطر ريزش باران تمام زندگي ما خيس مي‌شود. مادر بيچاره‌ام بيماري قلبي دارد اما ما به خاطر مشكلات مالي نمي‌توانيم او را نزد يك دكتر ببريم.
يك روز تصميم گرفتم به همراه دوستم علي كه «كرد » است به خانه آن پيرمرد بروم و هرچه پول دارد بردارم. دلم مي‌خواست با آن پول‌ها مادرم را براي معالجه پيش يك پزشك ببرم.
يك شب، ساعت 7 من و علي مخفيانه واردخانه آنها شديم و در زيرزمين منزلشان خود را مخفي كرديم. نيمه‌هاي شب حدود ساعت 2 آرام از زيرزمين خارج شده و به داخل خانه رفتيم.

2 نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1383ساعت 11:35  توسط gigi |